خودمم، میلاد

حدود ۲۰ سالی هست تو این دنیای پر از قطع و وصل وب گیر کردم. الان سعی دارم عادی باشم

صد رحمت به غریبه

1405/4/11
14:27

داستان از اونجایی شروع میشه که ما یه همسایه ای داریم که خیلی پسر گل و بلبلیه. تازگیم مدیر ساختمونمون شده. هر وقت همو می‌دیدیم کلی تعارف نثار هم می‌کردیم. کارش اگزوزسازیه و یه بار خیلی مرامی اگزوز ماشینمو به اصرار خودش جوش داد.

مدت‌ها گذشت تا همین دیروز که رفتم پیشش گفتم الان پول اومده دستم و بی زحمت اون حساب اون موقه‌مون رو تسویه کن. کلی تعاریف تیکه پاره کردیم و گفت نه و این حرفا چیه ولی یه چیزی میخواستم بگم بهت، انبار اگزوز ماشینت (همین که ته اگزوزه) توش آشغال داره و به موتورت فشار میاره. تو هم چون کولر میگیری ممکنه به موتورت فشار بیاره و بعدش باید موتور بیاری پایین. گفتم عه؟ واقعا؟؟! حالا باید چیکار کرد؟ گفت برات عوض می‌کنم، مشکلی نداره. قیمت خریدمو برات میزنم. منم کلی تشکر و عذاب وجدان که ای بابا تو چقدر با مرامی پسر :)

عوض کرد و بعدش حرکت کردم و رفتم سمت خونه...

تو مسیر کرم درونم گل کرد و گفتم برم قیمت بگیرم ببینم چقدر بهم تخفیف داده این همسایه‌ی مهربون

دیدم قیمتی که اون با من حساب کرده سه برابر قیمت جای دیگه‌س!! 

گفتم نه شاید این جنسش اصل باشه و رفتم یه جا دیگه قیمت گرفتم دیدم اون غریبه داره بازم تو همون رنج قیمت پایین بهم قیمت میده!!

حالا برادر عزیزم، دوست گرامی من، تو یک درصد احتمال ندادی من برم جای دیگه قیمت بگیرم؟؟! به خودت نگفتی این پسره اونقدرام احمق نیست؟! بذار حداقل تا سرش بدم تو و تا ته نکنم توش؟؟؟

ملت عجیبی داریم که تو این فشار اقتصادی هم به هم رحم نمیکنن. به خصوص آشنا

توسعه فردی پایدار

1405/4/7
17:03

یه چند وقتیه که تو کل دنیا یه چسی جدید باب شده به اسم توسعه فردی و توسعه پایدار

کاری ندارم که نصفشون واقعا چسیه و‌نصف دیگشون هم حرف آنچنان خفنی نمیزنن. 

خیلیا هم کوچ سرفینگ رو با توسعه فردی اشتباه میگیرن. حالا اصل ماجرا چیه؟

خیلی عامیانه‌ش اینه که توسعه فردی میگه برو‌ مهارتاتو زیاد کن و هر روز یه چیزی یاد بگیر. هر کسی هم یه روشی برای این کار داره و واقعا روش واحدی براش نیست. اینکه شما مهارت یاد لگیری برمیگرده به هوش و‌استعداد و‌توانایی شما. شما نمی‌تونی با ای کیوی ۵۰ بری دنبال یادگیری برنامه نویسی هوش مصنوعی. نکن جانا

توسعه پایدارم میگه می‌خوای رشد کنی منابع رو نترکون. بذا مردمم استفاده کنن. درست استفاده کم، بذا بقیه هم استفاده کنن. در واقع میگه خودخواه نباشید و به فکر آینده باشید. محیط زیست و سبک زندگی بهتر برای مردم از جمله‌ی اونایه.

 

حالا هی محتوای زرد اینستاگرامو می‌بینی یه جوری توسعه فردی رو پیچیده کرده که فکر میکنی این چسی رو‌ می‌تپنی تو مهمونیا بگی: «آره هانی، چندوقتیه دارم کورس توسعه فردی میگذرونم و‌سرم‌ شلوغه» . (کورس عمتو بگذرونی)

خداییش این عنوانا رو بذارید تمیز بمونه پفیوزا

فوتبال که سیاسی نیست

1405/4/6
11:58

از نظر بنده‌ی حقیر، هر چیزی سیاسیه.‌حتی سوپرمارکت سرکوچه هو سیاسیه. جنسی که میده دست مردم اغشته به سیاسته. این جنس سوپر مارکتی می‌تونست باقیمت کمتر به دستت برسه، می‌تونست حتی به عنوان بسته‌ی کمکی دولت باشه.

حالا فوتبال و جام جهانی که یکی از بزرگترین رویدادهای ورزشی دنیاست و‌فوکوس زیادی له خودش میکشه رو چطور سیاسی نمی‌بینید؟ 

من اخرین جام جهانی که با عشق دیدم تو افریقای جنوبی بود. بعدش دیگه نه دل خوشی داشتم برای دیدن، نه این بازیکنا، بازیکنایی بودن که من دوست داشتم

 

تب و‌ خواب

1405/3/25
20:00

الان دوشبه با تب و لرز میخوابم.

نمیدونم فقط من چنین حالی دارم یا بقیه هم مثل منن!

وقتی که تب دارم خواب‌هایی رو‌می‌ببنم که حتی تو فیلم‌های تخیلی و فانتزی هم قفله. برای مثال دیشب خواب دیدم که عضو یک گروه مافیایی شدم که کارشون خیلی عجیب بود. اینا تو کل شهرهای بزرگ پخش بودن و با ماشین‌های مدل بالا کل شهر رو رصد میکردن و میدونستن آدما الان کجان. حالا کارشون چی بود؟ پیدا کردن مسیر کوتاه و‌ فروش مسیر نزدیک‌ به آدم‌ها 😂 

نکته اینجاست این خواب تموم نمی‌شد. هر بار که بیدار میشدم برم دستشویی ادمه‌ی خواب رو‌می‌دیدم و تقریبا ۱۰ ساعتی با این مافیای خطرناک‌ جاده‌ها درگیر بودم

خلاصه اینکه مواظب سلامتیتون باشید

لذت گمشده‌ی زندگی

1405/3/21
20:53

با یه بزرگواری هم کلام بودم، حرفامون پیچ خورد به بنزین و ماشین. گفت من سهمیه‌ی بنزین ۱۵۰۰ تومنیم رو نگه داشتم و یه وقتایی بنزین آزاد میزنم که این بمونه برای روز مبادا.

ازش پرسیدم مبادا یعنی چی؟

گفت روزایی که به بنزین بیشتری نیاز دارم. گفتم مگه چقدر با ماشینت میری که نیاز داشته باشی. گفت بالاخره کاره دیگه یهو دیدی سفر طولانی رفتم.

گفتم خب ۷۰ لیترم ۳ تومنی داری، اونو بزن

یه نگاه عجیب و پیچیده‌ای کرد و گفت باشه

میخوام بگم از چیزایی که الان دارید استفاده نمی‌کنید تا برسه یک روزی به اسم «مبادا» که معلوم نیست پیش بیاد یا نیاد؟

نمیگم دور اندیش نباشیدا، اتفاقا خوبه آدم اینده نگری کنه. ولی ضرر امروز رو به سودی که ممکنه فردا پیش بیاد نندازید.

لذت ببرید از زندگی و حال الانتونو خوب کنید که فشار امروز نشه خرج دوای فردات.

(وی فاز پیر خردمند به خود گرفته و دیگران را موعظه می‌کند 😂)

۱۸

1405/3/18
21:04

من همیشه نمره‌ی ۱۸ رو‌از ۲۰ بیشتر دوست داشتم. به نظرم هییچ چیزی مطلقاً درست نیست و ایضا مطلقاً غلط نیست.

پس ۲۰ اگر آخرین واحد نمره باشه، ۱۸ و ۱۹ می‌تونه مقبول‌ترین نمره باشه. با کمترین خطا. 

ولی خود ۲۰ به نظرم خیلی کمال‌گرایانه‌س

ادمام به نظرم همینن‌ هیچ کس ۲۰ نیست‌ پُریم از اشتباه و خطا، و خب محاسنی که داریم. 

به نظرم اکه خطاها رو بزنیم و ۱۸ بگیریم فوق العاده‌ایم :)

شبیه شدن به محیط پیرامون

1405/3/16
10:15

طی این سی و‌اندی سالی که زندگی کردم، خیلیا دوستای صمیمی من بودن که الان هیچ‌خبری ازشون ندارم و‌ حتی یه سریاشون معنی عکس دوستی رو دارن.

خیلی برام سوال بود که چرا دوستی برام نمونده و اکثرا بعد از مدتی یا غیب میشن، یا تموم میشن یا عوض میشن.

بعدها فهمیدم که این خاصیت آدمیه. ممکنه تو بازه‌ی زمانی مشترک المنافع باشید یا محیطتون یکی باشه و دوستی به جبر اتفاق میفته، اما بعد از مدتی ممکنه این اتفاق کمرنگ بشه. یا محیط شما عوض میشه یا محیط دوستتون یا هر دومورد.

مثلا من یه دوستی داشتم از دوران دبیرستان با هم بودیم. بچه‌ی خوبی بود ۱۴ سال دوست بودیم. با هم دبیرستان میرفتیم. همه چی وری گود

من فعالیتم تو فضای کاری خودم بولد شد و رفتم پارک علم و فناوری کار ایده‌مو پیگیری کنم. اما اون ترجیح داد که بره اپراتور یه دستگاه بشه و ماهی چس تومن پول در بیاره. به مرور اون خصلت کارگرا رو گرفت و منم فاز تحرکات علمی تخیلیم اوج گرفت. من غرق در کد و دانش بنیان و محصول و یادگیری و یاد دادن، اما اون تو فضای کارگری و شیفتاش و پر کردن پوکه‌س پنی سیلین

 

القصه الان نه من خبر دارم ازش نه اون. ما فقط تو یه بازه‌ی زمانی کنار هم بودیم که بد نبود ولی ترجیح میدادم کلا نباشه

الان که به گذشته نگاه میکنم می‌بینم چقدر زندگیم پر بوده از این آدما :)

منفعت طلبی

1405/3/13
09:59

نمیدونم چرا جریان کاری من به این شکل پیس میره که برای هرکسی تو یکار انرژی میذارم، تهش شاکی و طلبکاره یا اینکه استفاده‌ش رو میکنه و میره

انگار ارتباط مستقیمی بین راه اومدن من با فرار طرف مقابل وجود داره که تو معادله‌ی:

انرژی بیشتر = ناسپاسی بیشتر

میگنجه. خیلی برام عجیب شده و مسخره

چرا اینترنت وصله، ولی وصل نیست؟

1405/3/11
13:42

با اینکه خبرهای زیادی شنیده شده مبنی بر بازگشت اینترنت، اما هنوز هم بعضی از isp ها و مناطق امکان دسترسی ندارن. خیلی از پروتکل‌ها مثل http3 و ssh و udp هنوز قطعن و اگر هم وصل باشن با اختلال وحشتناک و کندی سرعت دارن وصل میشن

اما مسئله‌ی مهمتر اینه که دیتاسنترهای داخلی هنوز خیلیاشون به اینترنت دسترسی ندارن. در واقع دارن یه دور باطل تو ایران میزنن و به خارج از کشور دسترسی ندارن. برای مثال شما همین سایت رو با فیلترشکن نمی‌تونی باز کنی، چون اصلا اونور این سایت دیده نمیشه! (اپ «بله» و «روبیکا» جزو معدود جاهایین که با فیلترشکنم باز میشن اونم با ختم قرآن و صدها صلوات)

خلاصه اینکه قطعیم دیگه، ادای وصلا رو درمیاریم، چرا دارم هی توضیح فنی میدم

 

داستان‌های باورنکردنی (بخش اول)

1405/3/10
20:14

این پست ممکنه شامل الفاظ رکیک و جملات ایروتیک باشه بنابراین اگه زیر ۱۸ سال دارید و از الفاظ رکیک مور مور می‌شید بهتره که نخونیدش (واقعا حوصله‌ی توضیح خودمو ندارم).

یه رفیقی داشتیم که زبونش مثل اتوبان کرج-قزوین بود، ولی دایره لغاتش لعنتی به تنگ میومد . هیچ وقت جملاتش فعل نداشت و اصغر فرهادی طور جمله‌هاش رو تموم می‌کرد. از بس سیبیل قشنگی داشت، آدم فکر میکرد کاندیدای بهترین وان نایت استند ساله.

یه روز استوریشو دیدم، ریپلای کردم: «کجایی؟»

گفت: «پاشو بیا کلاهدوز کارت دارم.» (تصورم متروی کلاهدوز بود از بس ذهن فقیر تو تهران شناسی دارم)

رفتم. دیدم یه فضای خوشگل با دیزاین هتل درست کرده. پرسیدم: «اینارو خودت ساختی؟» گفت: «آره دیگه، سرمایه گذاری درست کردم و شانسم برده (و از این قبیل چرندیات)»

من که پشم بر بدن نداشتم و همگی ریخته بودن، گفتم: «خیلی خفنه. آفرین بهت. به مام یاد بده ناکس»

همونجا گیر داد که باهاش کار کنم. رفت توی مغزم که تو ایده‌های خوبی داری و با تو می‌تونیم کلی کارا بکنیم. من هم ساده لوح افتادم تو دام.

دو هفته بعد، چند نفر از رفقام که توی کارشون نخبه بودن رو بردم اونجا. کلی پلن زدیم، کلی گند زدیم به مغزمون برای ایده. همه فکر می‌کردیم این رفیقِ خفن، یه کاری کرده، یه راهی بلده، یه چیزی گیرش اومده.

تا اینکه یه روز یه خانومی اومد داخل. همون لحظه رفیقمون تا زانو خم شد براش. نه سلام، نه تعارف، فقط خم شد. مثل سگی که صاحبشو دیده.

یه کم طول کشید تا فهمیدم قضیه چیه. اون زن این بنا رو ساخته بود. پولش رو زده بود که این فضا رو درست کنه، ماشینش رو خریده بود، حتی لباساش رو. رفیقمون هیچی نبود جز یه سرویس شبانه با قیمت سالی نزدیک به یه میلیارد.

فی الواقع کمر سفت شده بود مایه‌ی درآمد برای این دوستمون و سختی کار بیشتر به ایشون می‌خورد

خلاصه اینکه یه سال و نیم بعد ایشون کات کرد و کل اون دفتر به خاک رفت

نتیجه اخلاقی: هر کی سیبیلاش خوشگل بود فرار کنید

 

صفحه قبل
صفحه بعد