حین جنگ اینقدر اوضاع بیریخت بود که مجبور شدم اسنپ رو بغل کنم و برم از کاری که سالها متنفر بودم بهره بجویم و ارتزاق کنم. اینقدر این کار منو اذیت کرد که بعد از بهبود شرایط مالی گفتم هرگز به این کار برنمیگردم
شرایط خوب شد ولی خرجهای یکهویی و بدون برنامه باز هم منو به این کار چرک وا داشت. من اصلا رانندهی خوبی نیستم. حوصلهی روشن کردن ماشینم ندارم چه برسه به اینکه یکیو سوار کنم بگم: کجا تشریف میبرید؟
بابا منو با یه لپ تاپ ویه ide و یه اینترنت تنها بذارید ببینید چطور پشتک میزنم و شکوفا میشم.
ما قرار بود شکفته بشیم نه شکافته!
تف تو این گرونی که هر چی کار میکنی بازم هشتت گرو نهته.
بعد یه سریا میان میگن بیگانه دنبال ناموس ماست و ما باید تحمل کنیم تا از این شرایط سخت با موفقیت عبور کنیم! کصخل مصخلی چیزی هستی بزرگوار؟ تورم تا فیها خالدون ما رو درنوردیده تو دنبال ناموسی؟
یه دورهی خیلی دور مذهبی بودم از اینا که نماز صبحشون رو مسجد میخوند. به خاطر صدام وتلفظ درست کلمات عربی قاری قرآنم بودم و اتفاقا مقامم اوردم. خلاصه اینکه سهمیهی منبر داشتم مریدانی هم پیدا کردم که پا منبرم گوش میکردن.
ولی موضوع صحبت این نیست.
یه کتابی داشتیم به اسم «گنجهای معنوی» و توش پر بود از دعا و ذکر و این چیزا. این کتاب حکم عصای موسی رو داشت برای من. هر بار که به مشکلی میخوردم یا خواستهای داشتم از این کتابه دعا برمیداشتم واز ته دلم ذکر میگفتم.
پردهی اول - امتحان کلاسی
پنجم ابتدایی بودم، یه معلم احمق داشتیم که هر دو هفته یه امتحان از کل کتابهای درسی میگرفت. تاریخ، مدنی، ریاضی، فارسی و... .
من دو روز غیبت داشتم و نمیدونستم امتحان تایمش عوض شده. اومدم سر کلاس و دیدم بهبه، امتحانه!
خلاصه که دو سه تا درسو خالی گذاشتم. مامانم رو نمرههام حساس بود و منم استرس بابت اینکه نکنه نمره کلاسیم بیاد پایین. رفتم سراغ کتاب عصای موسی وچند تا ذکر ترکیبی پیدا کردم و شبا توخوابم ذکر میگفتم. (بچه بودیم و ک×خل)
از اون روز تا هفتهی بعدش دعا کردم برگههای امتحانی گم بشه و گم شد!
پرده دوم - وام
مامانم گفت فلانی از این وام خونگیا گذاشته، ماهی ۱۰۰ تومن (صد تومن خیلی پول بود اون زمان). میخوای؟ گفتم اره. گفت پس ۱۰۰ تومنتو بده.
خیلی جدی گفتم برو ۹۰۰ تومن منو بگیر و بیا.
خندید و گفت اگه در نیومد ۲۰۰ تومن میگیرم ازت. گفتم اگر در اومد قسطاموتو بده.
دست بردم ز دعا، هی دعا هی دعا که من وامه رومیخوام. یا خدا خودت برسون. کتابو برداشتم چند تا ذکر پیدا کردم، د بخوووون. خود اماما و پیامبرا اینقدر سرعتی ذکر نمیگفتن
خلاصه اینکه مامانم قسطامو داد :)
اون اوایل نمیدونستم که این دعا نیست که کارتو درست میکنه، بلکه باورته که داره همه چیزو در میاره. بعد از تغییراتی که تو من ایجاد شد و مذهب روکنار زدم، باز هم هر چی خواستم شد :)
اینبار دلم میخواست که بشه، نه دعا و چیزای دیگه.
این چند وقته هکه گرفتن رو داریوش، ویدیوهایی که مصاحبههاش بودن و کلی چیزای دیگه. خیلی برام جالب بود این موضوع که این همه در مورد داریوش بد گفتن ولی کسی منتشرش نکرد، تا وقتی یه ترانه داد بیرون و همه گرفتن سمتش. شد ترند روزگار فعلی، ریزش دنبال کننده و فنهای چندین ساله.
مردم تا قبل انتشار اون ترانه آبروی داریوش رو میخریدن، ولی بعدش دیگه براشون مهم نبود. انگار به یکباره از چشمیه ملت افتاد. کم مونده فحش کشش کنن (که یه عده کردن)
پ.ن: من هیچوقت فن داریوش نبودم، نه داریوش نه ابی، نه قمیشی، نه سندی. از نظر من خوانندهی خوش صدا باید خوش اخلاقم باشه. مثه معین 😍
یه دهه پیش اونایی که میخواستن قالب برای سایت طراحی کنن از یه نرم افزاری به اسم آرتیستر استفاده میکردن. وب پر شده بود از متخصص نماهایی که با این نرم افزار برا خودشون دوکون درسته کرده بودن. خیلی نرم افزار سادهای بود و خروجیشم یه آشغال به تمام معنا بود ولی مخاطبین خودش رو داشت. اون روزا ترند طراحی بود.
اما الان دیگه خبری از این نرم افزار نیست. کسی حتی نگاهم نمیکنه بهش. چون دیگه چیزی نداشت که ارائه بده و خودشو بروز نگه نداشت. دیگه دنیای وب خلاصه نمیشد تو چند خط کد ساده. دیگه سایتا چیزای معمولی نمیخواستن. اینگونه بود که این نرم افزار از دیدگاه طراحان و توسعه دهندگان محو شد و به تاریخ پیوست.
مثال اینجوری تو دنیای تکنولوژی زیاده ولی همشون توی تجارت رو یه چیز تاکید دارن.
اگر بروز نباشید، حذف میشید
الانم که هوش مصنوعی خیلیای دیگه رو برنامه نویس کرده. خدا بخیر کنه آیندهی ما رو با اینا
جوونتر که بودم، خیلی پر حاشیه و اهل نکتههای مثلا ریز بودم. به شکاف دیوار گیر میدادم و در موردش بحث میکردم. سعی میکردم همه رو متقاعد کنم که حق با منه و من درست میگم.
سن و سال که رفت بالا دقیقا برعکس شدم. حاشیه میدیدم فرار میکردم. دیگه سبزی پاک کنی رو گذاشتم کنار چسبیدم به زندگیم، به کارم، به کارم و به کارم.
به نظرم هیچ چیز تو این دنیا ارزش آرامش شخصی خود آدمو نداره. واسه همین رشد خودم رو توی بی حاشیهگی دیدم.
القصه خواستم بگم این محیط نوشتاری رو در حد یکفضای دوستانه ببینید، اینجا هیچیش جدی نیست. همه چیز نظر شخصیه و گیر ندید به نظرات شخصی آدما. یکی اعتقاد داره خدا وجود داره، یکی میگه نیست. هر دو بزرگوار درست میگن، هر دو هم اشتباه :)
حالا من کی باشم که بیام فکت بدم درست میگی یا غلط؟
یه دوستی داشتم که میگفت بهترین مزهی غذا کم مزه بودنه. مزه که زیاد باشه تو غذا تو دیگه ارضای روحی میشی. ولی وقتی کم باشه مجبوری هی تست کنی و از تمام بافتهای زبونت خواهش کنی که مزه رو کشف کنه. اشتیاق داری که همه چیزو کشف کنی.
حالا من هم حس میکنم زیاد از حد مزه دار بودم برای یه سری از دوستام. زیادشم خوب نیست. آدم خسته میشه تو دوستی
این روزها سعی میکنم کمتر باشم. اگر اشتیاقی برای دیدنم برای اطرافیان باقی موند یعنی جای درستی هستم. در غیر اینصورت یه آدم اضافهم که فقط دارم سایش روح ایجاد میکنم :)
تقریبا یک هفته تا ده روز اخیر، یکی از بدترین روزهای سال برای من ثبت شده. طوری که بعید میدونم فشاری چنان سنگین در ادامهی سال به این شکل بوجود بیاد.
درگیرهای مفصلی که برای اجارهی خونهی جدید داشتم، مثلثی از جنس پول، خونهی جدید و خونهی جدید برای من پیش اومد.
شدت استرس اونقدر زیاد بود که حتی دو شب اول کابوس میدیدم. پول خونه در اخرین لحظات جور شد، همه چیز مویی و در وقتهای اضافه پیش اومد.
فشار روحی به جسم منتقل شد طوری که تبخال زیبایی هم مهمون چند روزهم شده. بگذریم از مشکلات جسمی دیگه که فکر کنم ده روزی اونها ژمان میبره.
اما در نهایت این روزهای پسا جابهجایی به نسبت بهتر شده برام. سفر اجباری که توی این دو روز باعث شده یه کم روحیهم بازیابی بشه و دوری از فضای اینترنت که جسم و مغز و روحمو به یک شکل دیگه تغییر داده.
الان که خیالم راحت شده و اوضاع میزونتر، فرصت بیشتری برای توجه پیدا کردم. توجه به آدمایی که این مدت اذیتشون کردم و بهشون غر زدم.
چمد وقتیه درگیر یه کاریم تا با پولش جا به جا شم از این خونهی پر استرس با صابخونهی مزخرفش.
یکشنبه باید پول رو بدم
و من دوساعته که میخوام یه دیالوگ صمیمانهی رسمی و کول پیدا کنم که زنگ بزنم به مدیرعامل شرکت تا شرح ماجرا کنم. ولی هم زبونم قفله و هم مراعات بیش از حد دارم که نکنه روز جمعه مزاحم آرامش و آسایش طرف بشم.
همیشه تماس تلفنی سختترین کاری بود که میتونستم انجام بدم. مگه چی داره این تلفن که اینقدر ازش میترسی؟ چرا جای تلفن تکست رو انتخاب میکنی؟
اما خود آزاری من اینجا تموم نمیشه. بازم هست، دیروز چیزیو امضا کردم که عملا اکه یه روز جا به جا شه من باید خسارت پرداخت کنم. میتونستم بگم نه! این شرایط بده، مستهجنه! ولی خیلی کول امضا کردم.
اینها بخشی از سیستم مازخویسمی منه. خیلی جاها خودمو میندازم وسط گرفتاری در صورتی که میتونم یه گوشه بشینم و هیچی نگم. چرا باید اینقدر از حق و حقوقم بگذرم؟ چه دلیلی داره اینقدر سازش الکی؟
نمیدونم چرا یه وقتایی حرف نزدن رو انتخاب نمیکنم
من هربار که ذهنم درگیر میشه، چه تو بیداری و چه تو خواب چیزای عجیب و غریب می بینم. این چند وقته هم حواس پرتیم زیاد شده و استرسی که قبلا در موردش گفته بودمم زیاد شده
القصه دیشب که دوستان لطف کردن و وقت من رو با پهن اسب اشتباه گرفتن، زحمت کشیدن و در منزل به پاک کردن سبزی پرداختیم. من هر لحظه از دیالوگها برام آزارادهنده تر میشد و همش فکرم تو این بود که چرا پروکسی روی ترمینالم کار نمیکنه و مخابرات آیپی منو بلاک کرده و دسترسی به ssh نمیده و از اون ور دوستان دارن در مورد اینکه چه داستانی در کجا پیش اومده حرف میزنن.
شب - داخلی - توی خواب
دیشب یه خواب عجیب دیدم که صبح هر چقدر تلاش کردم بخوابم و ادامشو ببینم نشد که نشد. گویا اتصال خوابهامم به هم ریخته و باید از رابطهای قویتری برای اتصال خوابم استفاده کنم. خوابی که دیدم خیلی هالیوودی بود و سناریوش عجیب بود. توی جمعی بودم که گویا میشناختمشون ولی تا حالا ندیده بودمشون. یه خونهی با هم زندگی میگردیم. یه زن و یه مرد نابینا و یه پسر بچه و من
توو یه ساختمون زندگی میکردیم. یه روز که چارتایی سوار آسانسور بودیم، آسانسور خراب شد. چند ساعت تو آسانسور بودیم تا اینکه در خودکا باز شد و ما خوشحال بودیم مه نجات پیدا کردیم. ولی ما تو اون ساختمون نبودیم. ما وسط نیویورک بودیم! آسانسور ما رو آورده بود نیویورک. برگی بر ما نمونده بود که این آسانسوره یا ایرباس. خلاصه یه کم چرخیدیم تو شهر و بعدش رفتیم همون آسانسور سوار شدیم و دوباره آسانسور خراب شد. بله دوستان برگشتیم خونه :)))
همون روز یه فکری کردیم. گفتیم سری بعد سوار شیم بریم آمریکا جنس بیاریم و اینجا بفروشیم. :))) این دفه آسانسور ما رو یه جا دیگه پیاده کرد :)))
آقا ما رفتیم ولی اینبار تو یکی از روستاهای اروپایی در اومدیم. از اینکه روستا آسانسور داره هم خیلی تعجب کردیم. دیگه گفتیم همونجا وسیلهها رو بار بزنیم و خونه رو تخلیه کنیم برگردیم به دیار خودمون. آقا ما تا اومدیم وسایل رو بار بزنیم دو نفر دیگه اومدن و سوار آسانسور شدن. من و اون پسر بچه نتونستیم سوار آسانسور بشیم و گیر کردیم تو مکان اروپایی.
الان هرچقدر سعی میکنم بخوابم که برم ببینم چی شد ماجرا اصن یاری نمیده مغزم.
اگر میتونید کمک کنید ته این خوابو ببندم ممنونتون میشم :))))
من مصداق یک نفرم که با یک دستش چند تا هندونه برمیداره و اون یکی دستش چند تا طالبی رو برداشته و در رو با جای دیگهش باز میکنه :))). همین روزا احتمالا از فشارهای متنوعی که روم هست میترکم.
اما خوشحالم :)
چرا؟ چون حس میکنم به خواستههایی که سالها حسرتشون رو داشتم دارم میرسم. الان میتونم راحتتر تصمیم بگیرم. میتونم خونهی بهتر بگیرم. میتونم برنامه ریزی مالی کنم. با اینکه پارگی در من نمایان هست، ولی بازم خوبم.
درسته ۷ تا پروژهی سنگین دستمه که یکی از یکی داستان دار ترن ولی تهش خوشحالم و این خوشحالی رو برای تک تکتون آرزو میکنم