من چند تا پست دیدم تو دوران قحطی اینترنت که نوشته بودن وای چت جی پی تیم نیست و من نمیتونم با کسی درد و دل کنم. بهترین دوستمو از دست دادم و دیگه کسی بهم توجه نمیکنه و منو تحسین نمیکنه
القصه خواستم بگم اگه مصرف شما برای هوش مصنوعی این چیزاست که دارید یه خیانت بزرگی به محیط زیست میکنید. اون همه CPU و GPU داره گرما تولید میکنه که بیاد حرفای شما رو بشنوه که بلکه شما آروم شید (خو پاشید برید تراپی).
حالا چرا این کارو توصیه نمیکنم؟
- هوش مصنوعی نمیتونه با دو خط نوشتن روحیات شما رو بسنجه و به شما راهکار بده. اون در هر حالت دنبال سادهترین حالت ممکن میگرده که بهتون یه راه سریع نشون بده و معمولا هم راهکاراش به درد عمهش میخوره
- تجربه چیزی که هوش مصنوعی نداره. من یکی از مصرف کنندههای هوش مصنوعی هستم و برای کدها از اون استفاده میکنم و میبینم که چه کدهای بدی تولید میکنه. و اگر بالاسرش نباشی و بهش نگی اون خروجی درست نمیده. دائم باید اصلاحش کنی
- حافظهی موقت هوش مصنوعی شما رو یادش میره. یادش میره کی بودی و چی هستی و چرا داری ازش کمک میخوای. بنابراین هر بار باید یه تعریفی از خودت بدی
- هوش مصنوعی یک ابزار کمکیه نه تمام ماجرا. قراره به عنوان دستیار کنارتون باشه و همون دستیار هم باقی میمونه. قرار نیست بیاد به جای شما تصمیم بگیره. اون مسئولیتی در مقابل حرفایی که میزنه نداره و ممکنه اشتباه کنه. شما میتونی مقایسه، تحقیق و بررسی رو ازش بپرسی و بعدش چک کنی ببینی دقیقا چه زری زده و اصلاحش کنی. نشده من کاری رو به هر یک از هوش مصنوعیها بسپرم و گوه نزنه به کارم. باید با یه شلاق بزنی بهش و BDSM طوری ازش کار بکشی
- این کار شما و مغزتون رو تنبل میکنه. شما بعد یه مدت حتی برای کوچیکترین کاراتون باید رجوع کنید بهش و وابستگی مسخرهای بوجود میاره که این وابستگی در دراز مدت ممکنه شما رو کند ذهن کنه. واین خطرناکترین بخش هوش مصنوعیه
از اینکه بگید هوش مصنوعی ما رو قضاوت نمیکنه و میتونیم راحت بهش مراجعه کنیم هم یه حرف مفته. آدما (در صدرش خودم) غلط زیاد میکنن و اشتباه زیاد دارن. ولی خب آدمیه و اشتباهاتش. پیامبر نیستیم که. آگاهانه میریم دنبال غلط :)
این چند وقت یه کم سوشال مدیا منو مشغول مسخره بازیهای خودش کرده بود. به خصوص اینستاگرام. مدتها بود که اینقدر اسکرول نکرده بودم. از قضا چند تا صفحه دیدم که قاشق قاشق به گوه خوریهای روزمهی خودشون مشغول بودند. استفاد از سناریوهای Chat GPTگونه و حرفهای صد من یه غاز. معلوم بود طرف یک دور ویدیوش رو داده به ai و گفته خوشگلم کن
یه سریام با نگاهی چپ گونه یه میکروفون دستشون گرفتن و با یه بک گراند ساده دارن حرفهایی میزنن که بگن این محتواست که مهمه و به ظاهر ما دقت نکن و در مورد هر چیزی حرف میزنن. فکر میکنن که همه چیز رو بلدند. منبع؟ هوشهای مصنوعی ناقص
به نظرتون مشکوک نیست یک نفر در مورد هر چیزی داره نظر تخصصی میده؟ اون هم با این ادعا؟
منابع جستجوی الان ما شده هوش مصنوعی. یادمه یه زمانی که تازه شروع به کار کرده بودم اینترنت تو کارتهایی خلاصه میشد که باید در یک تایم خاص به سرعت مطلوب 56کیلوبیت وصل میشدیم. منابع فارسی اصلا وجود نداشت و انگلیسیها هم مخفی بودن و باید از دیپ وب و چارتا آدرسی که بلد بودیم یاد میگرفتیم.
اما الان دست هر کودک ده سالهی شهر، یه گوشی هست که جواب خیلی از نیازهاشو میده و اونو سوق میده به اینکه تو همه چیز دانی.
من هیچ مشکلی با اینکه هر کس تریبون داشته باشه و حرفشو بزنه حتی به چرت ندارم، مشکل من اون قشر ضعی العقلیه که اینا رو تحسین میکنه و میگه گل فرمودید. مشکل من فنهایی هستند که فکر نمیکنن و نمیپرسن چرا؟ مشکل من باد کردن همین آدمان که بانیش همون فنهای کم عقلن. مشکل ما تو خیلی از موارد شل مغز بودن یه سریاست. اینا همونایین که زرتی میرن تو صف هر چیزی که گرون شده، همونایین که میگن درسته گرونیه ولی این راهش نیست.
بنده به شخصه ریدم سر در آستان خانهی پدر بزرگ یَک یَکتون :)
عرضی نیست ...
من هیچ وقت دلم نیومده کسی رواذیت کنم. ینی نگفتم آخیش دلم خنک شد که این بلا سرش اومد. ناراحت میشم. عصبی میشم ولی بعد یه مدت کوتاهی اروم میشم.
یه رفیقی داشتم و هنوزم دارم که از وقتی یادم میاد این درگیر مشکلات مالی و زندگی فراوانی بود. یه وقتایی خودم نداشتم و برای اون پول جور میکردم. ولی از یه جا به بعد دیگه بریدم.
حس کردم خیلی خر بازی دارم در میارم. دارم به خودم و خودش بد میکنم با این کارام. اون دست از تلاش کشیده و نمیره کاری بکنه، بعد چرا من باید دلم براش بسوزه؟ اصلا مگه من بتمن یا سوپرمن زندگی کسیم؟
خلاصه رها کردم. من اوکی شدم و روحیهم الان خوبه ولی میدونم اون هنوز داره دست وپا میزنه تو مشکلات
من از ۸۳ کارم رو شروع کردم. وقتی که تیله بچهای بودم سرکش و علاقه مند به الکترونیک. ولی شصت روزگار باعث شد به جای الکترونیک یه رشتهی صنعتی بخونم. همون دوران با دنیای وب اشنا شدم، ۸۵ دیگه سوییچ کامل کردم رو دنیای وب و دیجیتال و از اون موقع داستان من شروع شد.
مسیرای زیادی رو تست کردم و آدمای زیادی رو دیدم و پروژههای زیادی رو چه برای خودم و چه برای مشتریا ران کردم. از طرتحی سایت کیلویی گرفته تا مزاکره با لنز ایرانسل برای پروژه ریدیزاین اپشون، از راه اندازی استارتاپ گرفته تا مشاوره برای استارتاپ
ولی هیچ کدومشون برای من رزومهی خوبی نشد. سوال پرتکراری که ازم میپرسیدن این بود که: خب مهندس دیگه چی داری؟
به خاطر همین موضوع دیگه نخواستم جایی کار کنم. کانسپت پول برام اولویت اول نبود، ولی اواخر خیلی برام مهم شده. من سی و اندی سال کار کردم ولی دمبه ندارم. چون هر بار که خواسنم سر ایدههای خودم کار کنم نشد که نشد. پول لعنتی نذاشت
منو بدون دمبه بپذیرید :)
من در اصل با مفهوم چارچوب برای آدمی گارد خاصی داشتم. البته این نظر منه و شایدم یک نظریهی نامحبوب باشه ولی حس من به مفهوم قالب و چارچوب یک مقدار پیچیدهس
داستان عجیب ما اینطوری شروع میشه که وی (که یک نفر خاص و خانم بود) فردی بود با عقاید خاص مذهبی، مننقد روابط امروزی و دارای کنشهای سیاسی وابسته. از اینکه پسری دست دختری رو بگیره ابراز انزجار میکرد و میگفت: اینا جاشون ته جهنمه و هیچ وقت زندگیشون رنگ خوشی رو نمیبینه و سراسر بیماری و دعوا و درگیری هستند و از این جور مسائل
دوستانه بهش گفتم عقاید آدما ممکنه تغییر کنه، مثل من که نماز صبحمم تو مسجد و اول وقت بود ولی الان چی؟ قاری قرآن بودم و تو صف اول نماز جماعت ولی الان چی؟ آدما ممکنه تغییر کنن و این تغییر ممکنه برای تو پیش بیاد پس نگو اینا فلانن. گفت تو حرف منو متوجه نمیشی. خدا در قرآن سورهی فلان، آیه بیسار گفته که ...
سالها گذشت. ایشون طلاق گرفت و زندگیش به گوه سگ کشیده شد. بعد مدتها دیدمش و گفتم چه خبر یا شیخه!
گفت هیچ چیزِ زندگی برام نمیچرخه (تو دلم گفتم لابد تاوان گناهی روداری پس میدی). نمیدونم چرا اینقدر بد بیاری دارم. بعد از مدتی دوباره ازدواج کرد.
اینکه چطور فهمیدم بماااااند (که خودش یک جلد کتابه) ولی فهمیدم با همسر جدید به درجهی فاخته گری و کاکولدی رسیدن.
حالا من نقدی ندارم به رفتار و کنشهای فردی اون آدم ولی برام سواله که چطور یک منتقد از سادهترین اتفاق اجتماعی انتقاد میکنه ولی خودش بعدها این شکلی میشه؟
بیایم دیگه نگیم من به این اعتقاد دارم. چون ممکنه دو روز دیگه نظرمون عوض شه. یا حداقل بگیم در حال حاضر به این اعتقاد دارم که یک زمان نسبی بهش خورده شده باشه
از دیروز اینستاگرام پر شده از استوریهایی که اشک عادل فردوسی پور رو استوری کردن. از فیلتر شدن اپ فوتبال ۳۶۰. من به شخصه عادل فردوسی پور رو دوست دارم ولی نه اندازهای که ازش بت بسازم. به نظرم آدمها یک طیف از سیاه و سفید هستند. نه سیاهی مطلق وجود داره و نه سفیدی مطلق. همه خاکسترین و هر کسی به یک میزان تنالیتهای از رنگ سفید و مشکی رو دارن. همه دارک ساید دارن. همه اشتباه میکنن
عادل فردوسی پور با برنامهی ۹۰ سالها چالشهای فوتبال رو نشون میداد. حتی غیر فوتبالیهایی مثل من هم با برنامههاش خاطره دارن. اما همین عادل خیلی جاها سکوت کرد. خیلی جاها حرفهایی زد که چندان جالب نبود. تسلیت به کسایی گفت که خون مردم رو میمکیدن.
اما به همون میزان اعتقاد دارم که آدمها در حال رشدن و ممکنه اشتباهشون رو جبران کنن. اما باز هم هیچ کس ارزش بت سازی نداره. تمرکز نگاهها رو به محتواهایی که اصل ماجرا رو غیب میکنن بردارید.
اپ فوتبال ۳۶۰ فیلتر شد ولی هیچ کس نگفت منه میلاد از دیماه با اون همه سرمایهای که توی دیجیتال مارکتینگم گذاشتم چه بلایی سرم اومده؟ چه شبهایی که موقع خواب میگفتم: «مکن ای صبح طلوع». دست به چه کارهایی که برای بقا نزدم. منه میلاد تریبونی نداشتم که اشک بریزم وگرنه میتونستم خون گریه کنم از اتفاقاتی که از دی شروع شد و تا همین الان ادامه داره. منه میلاد طرفداری ندارم که براشون روضه بخونم. فقط میدونم رنگ خاکستری امثال منه میلاد کمتر و سفید تر از عادله. حداقل قاسم چک من مثبت نیست:)
یه دیالوگی تو فیلم فروشندهی اصغر فرهادی بود که شاگرد بعد از دیدن فیلم گاو از معلمش میپرسه آدما چطور گاو میشن؟ معلم: به مرور!
خیلی از آدمها از ابتدا گاو هستند، فقط نشون نمیدن و مرور زمان به شما اثبات میکنه که این آدما چقدر میتونن نفهم باشند. چقدر میتونن قدر نشناس باشن و در ادامه چطور و به چه شگل میتونن بهتون اثبات کنن که همهی اینها حقیقت داره.
ادما در شروع سعی میکنن چیزی رو نشون بدن که دوست دارند باشند، ولی زمام که میگذره یادشون میره چیو نشون دادن و کم کم خود واقعی شروع میکنه به نمایش دادن :)
من چند روزه دارم بازیهای جام جهانی رو به روش سی تا کیم با طعم خیار پیش بینی میکنم و بدون اینکه بازی رو ببینم نتیجه درستو میگم.
اسپانیا ببره و قهرمان شه جزوه میدم وادعای پیامبری میکنم : ))
خلاصه اینکه بیاید از اولین پیروان من باشید و دین جدید ریلیز کنیم :))
ین روایت، خیالپردازیِ محضِ یک نویسنده نیست؛ بلکه تکههایی از زندگی واقعی زنی است که روزگاری همنفس، همسفر و رازدارِ من بود. داستانی که کلمات، بارِ سنگینِ حقیقتش را به دوش میکشند و من تنها راویِ رنجها و رهاییهای اویم. باشد که با قلبی باز و فارغ از قضاوتهای رایج، به تماشای این زندگی بنشینید.
پرواز در قفس؛ روایتی از یک عشق ممنوعه
روزی روزگاری، در خانوادهای که مذهب در آن بیشتر رسم بود تا باور، دختری چشم به جهان گشود. او زنی بود با روحی سرکش، شیطون و ساده؛ زنی که هنرش «در لحظه زیستن» بود و خندههایش بوی باران میداد. از همان نوجوانی که بوی رویاهای عاشقانه میآمد، میدانست که روزی مردِ زندگیاش خواهد آمد. و سرانجام آمد؛ مردی که در نگاه اول، تجسمِ یک فرشتهی زمینی بود. چهرهای دلنشین، رفتاری موقر و کلامی که دل را میبرد. دوران عقدشان، فصلِ زیبایِ فریبِ عشق بود؛ روزگاری که نقابها هنوز محکم بر چهرهها نشسته بودند.
اما به محض اینکه مهرِ پایِ سفرهی عقد نشست و درِ خانهی مشترک بسته شد، بالهای آن فرشته ریخت. زنِ سادهدلِ قصهی ما فهمید که آن ظاهرِ دلچسب، تنها پوستهای بوده برای پنهان کردنِ باطنی که با رویاهایش زمین تا آسمان فرق داشت.
زن در خلوتِ زنانهاش، در حالی که به سقفِ اتاقِ مشترکشان خیره شده بود، با خود فکر کرد: «شاید زندگیِ من به یک عنصر جدید نیاز دارد تا این سکوتِ سنگین بشکند.» تصمیم گرفت مادر شود. فرزند که آمد، تمامِ وجودش را درگیرِ خود کرد. شببیداریها، نگرانیها و شیرِ مادر شدن، ذهنش را چنان مشغول کرد که فرصتِ فکر کردن به زخمهایش را نداشت؛ اما وقتی در سکوتِ شب به چهرهی شوهرش نگاه میکرد، میدید که هیچ تغییری در ریشهی این زندگی ایجاد نشده است. شوهرش نه گوشی برای شنیدنِ حرفهای دلش داشت و نه قلبی برای درکِ تنهاییاش.
شرایط، روز به روز بیرحمتر شد. از توهینهای کلامی که غرورش را میخراشید، تا زد و خوردهایی که کبودیهایش را زیر لباسهای بلند پنهان میکرد. یک روز، جلوی آینه ایستاد. خطوطِ ریزِ خستگی دورِ چشمش را دید و با خود زمزمه کرد: «مگه قراره چقدر دیگه تو این کورهپزخونه زندگی کنم؟ همنسلهای من دارن جوونیشون رو نفس میکشن، عشق رو تجربه میکنن، و من دارم خاکستر میشم.»
همان روز تصمیم گرفت آن چیزی را که در چهاردیواریِ خانهاش گم کرده بود، در بیرون از آن جستجو کند.
در این گشتوگذارهای میدانیِ روح، به مردی برخورد کرد که آینهی تمامقدِ دردهای خودش بود؛ مردی متاهل که او نیز در روزمرگی و یکنواختیِ زندگیاش خفه شده بود. آنها همدیگر را فهمیدند و رابطهشان عمیقتر شد. اما زنِ قصهی ما، با آن وجدانِ بیدار و قلبِ زخمیاش، تابِ آوردنِ بارِ «عذاب وجدان» را نداشت. رابطه را تمام کرد و به لاکِ تنهاییاش خزید. او همچنان تشنهی حسِ جوانی بود، میخواست مثل بقیهی زنها از ته دل بخندد، میخواست «خودِ واقعیاش» را پیدا کند.
در این مسیر، مردانِ دیگری هم عبور کردند. اما هرگاه رابطه به تهخط میرسید، زن عقب میکشید و خداحافظی میکرد. آنها مسافرانِ عبوری بودند که تنها تشنهی «جسم» بودند و از تشنگیِ «روح» او بیخبر. او به دنبالِ آغوشی بود که پناهگاهِ افکارش باشد، نه فقط مرهمِ تنهاییِ جسمش.
و سپس، تصادف... که گاهی زیباترین نویسندهی سرنوشت است.
مدتها بعد، مردی وارد زندگیاش شد. یک ماهِ تمام، دو غریبه، همدیگر را از دور زیر نظر داشتند؛ دو روح که موازیِ هم حرکت میکردند تا مبادا تصادفی به هم برخورد کنند. سرانجام مرد جسارت به خرج داد و گفت: «نظرت چیه با هم باشیم؟»
زن که از گذشتهای تلخ و پر از زخم میآمد، مثلِ یک سپرِ دفاعی گفت: «من متاهلم. من بارِ سنگینیام. تو خیلی زود از من خسته میشی. شرایطِ من با بقیه فرق داره.»
اما این بار، داستان متفاوت بود. از زن انکار و از پسر اصرار. پسر نمیخواست تنها جسمش را به دست آورد، او تشنهی شناختنِ لایههای پنهانِ روحِ زن بود. و سرانجام، این وصلِ ممنوعه، جوانه زد.
حالا مدتهاست که خبر دارم هنوز هم با هم هستند. آنها حرف میزنند، میخندند و گهگاهی همدیگر را میبینند. آنها حسی را که زن باید در بسترِ یک زندگی مشترکِ رسمی تجربه میکرد، حالا به شکلی دیگر، در سایهسارِ یک عشقِ ممنوعه و خارج از عرف، تجربه میکنند. او در کنارِ آن مرد، دوباره زن شده است؛ دوباره خندیده است و دوباره زنده شده است.
اینکه تا کی با هم هستند را هیچ تقویمی نمیتواند پیشبینی کند و هیچکس ته و توی این رابطه را حدس نمیزند. اما در پسِ این روایت، چند پرسشِ بزرگ و بیپاسخ در هوا معلق میماند:
چرا زندگیهایی که در قالبِ مقدسِ «مشترکِ قانونی» شکل میگیرند، اغلب به بنبستِ روحی میرسند و به نتیجهی مطلوب نمیرسند؟
چرا گاهی خارج از عرف عمل کردن، حسِ اصالت و رهاییِ بهتری به آدمی میبخشد؟
چرا آدمها در دورانِ نامزدی و عقد، فرشتهاند، اما بعد از عقد یا عوض میشوند، یا عوضی از آب درمیآیند؟
شاید در نگاه اول، انگشتِ قضاوت را به سمتش بگیرید و بپرسید: «چرا جدا نمیشود؟ چرا یک زندگیِ پاک و درست را شروع نمیکند؟»
اما اگر عمیقتر، از پشتِ دیوارهایِ پیشداوری نگاه کنید، میبینید که شاید شرایطِ جدایی میسر نیست. شاید فرزند، شاید وابستگیهای مالی، شاید ترس از انگهای جامعه و شاید اهرمهای فشارِ پنهان و آشکاری وجود دارد که او را در آن خانه میخکوب کردهاند.
او در خانهی شوهرش، یک کالبدِ بیجان و زندانیِ شرایط است؛ اما در آغوشِ آن عشقِ ممنوعه، روحی آزاد و رهاست. و چه تلخ است رازی که آدمی برای زنده ماندنش، مجبور است آن را در تاریکی پنهان کند.
یکی بود یکی نبود. یه مش حسن بود که دلش مثل آینه صاف بود که با زنش فلوکستین تو یه دهی اونور دنیا زندگی میکردن. زن مش حسن یه ایرادی داشت و آدما رو دقیقاً مثل ماست توی یخچال میدید و مدام چک میکرد ببینه کی «ترش» کرده!
فلوکستین یه روز عینکِ اسکنرِ سوپرمارکتیشو زد به چشمش، یه نگاهی به مشحسن انداخت و گفت: «آقا مشحسن! تاریخ مصرف عشق ما پریروز تموم شده. شما دیگه ورژن رایگان و کهنه هستی، من دنبال آدمای «پرمیوم» میگردم. طلاقمو به همراه مهریهم (سی تا کیم با طعم خیار) بده برم!»
مشحسنم که مرد روزهای سخت بود و اهل ارتباط یک طرفه نبود، با دلی شکسته و آهی از نهاد، چمدونشو بست و رفت. قبل رفتن به زنش گفت: «خانم، آدم که کنسرو نیست، تاریخ آدما به خوش گذرونیشون نیست! کاش تو بالا و پایین زندگی کنارم بودی»
مشحسن رفت و با همون دل پاک و نیت درستش چسبید به کار و تلاش و فیلان و بیسار. کلیم تمرکزش رو کار زیاد شد و رفت سی خودش و زندگی خودش...
اما فلوکستین؟ رفت سراغ اون مردای «پرمیوم». ولی خب، وقتی خودت آدما رو ابزار میبینی، روزگار هم تو رو ابزار میبینه!
سالها گذشت. فلوکستین دیگه اون جذابیت ظاهری «تازه» رو نداشت. اون مردای پرمیوم هم که دورش رو شلوغ کرده بودن، بهش به چشمِ «آدم» نگاه نمیکردن، به چشمِ «پاوربانک اضطراری» و «آچار فرانسهی روابطشون» نگاه میکردن!
فلوکس دیگه نمیتونست با مردها لاس بزنه و لاسدونش خشک شده بود. اصلا کسی دیگه نمیدیدش!
و از اون بدتر، تاریخِ اعتبارِ فلوکستین هر روز کوتاهتر میشد. اول میگفتن: «فلوکستین تا آخر ماه خوبه، بعدش دورش میاندازیم.» بعد شد: «تا آخر هفته به دردمون میخوره.» آخرش شد: «تا ظهر امروز خوبه، ظهر که شد دیگه به درد نخور میخوره!»
یه روز فلوکستین نشست گوشهی خونه یاد مشحسن و اون حرفش افتاد. فهمید خودش شده همون کنسرو بادکردهای که هیچکس جرأت نمیکنه بازش کنه، چون میترسه مسمومش کنه! همه بهش به چشم یه «وسیلهی دستوپاگیر» نگاه میکردن که فقط جا اشغال میکنه.
حالا حرفم چیه؟
- اگه با آدما مثل «ابزار» تا کنی، خودتم آخرش میشی یه «پیچ زنگزده» که حتی آچار هم بهش نخوره!
- اسمها گول زنندهن. انتظار داری فلوکستین بشه مرهم دردت ولی میبنی چون تاریخش گذشته مسمومیت دارویی برات درست میکنه
- قدر آدما رو تا وقتی کنارتونن بدونید
- شبا قبل خواب مسواک بزنید :)