براساس یک داستان واقعی با کمی تغییرات:

فهمیه تو روستا زندگی میکرد، چهره‌ی خوشگلی نداشت. یه خواستگار میاد براش که همه چی تموم بود.‌ مالی، زیبایی، هیکل و...

شب عروسیش همه میگفتن خوش به حال فهمیه، چه شوهری، چه گوهری

فهمیه از روستا میره توی شهر زندگی میکنه، تازه گازکشی شده بود و گازم نشتی داشته. فندک زدن همانا و سوختگی فهمیه همانا.

شوهرش تمام قد پاش وامیسته تا خوب بشه. با اینکه اطرافیانش میگفتن شوهرش طلاقش میده ولی نداد. بازم کون سوزی موند برای اطرافیان اوزگلش

فهمیه بعدش دو‌تا پسر خوشگل به دنیا میاره و زندگیشون پیش میره. تا اینکه یه روز شوهرش از باشگاه میاد میره دوش میگیره و تو حموم سکته میکنه و فوت میشه. 

میخوام بگم اوزگل بودن اطرافیان هیچ رقمه تو چهرشون مشخص نیست. رو پیشونی کسی نمیزنه مادر به خطا. مواظب مادر به خطاهای زندگیتون باشید...