همه میدانیم که روزی خواهیم مرد. روزی دنیا را ترک خواهیم کرد و  یا به دیار باقی میشتابیم یا اینکه تیتراژ پایانی پخش خواهد شد و خوراک موریانه و خاک خواهیم شد. شاید میلیون‌ها سال دیگر نفت شویم. شاید ما خواب یک گوزن وحشی شاخدار در کوه‌های کلیمانجاروئیم و شاید هم واقعا اشرفیم از نوع مخلوقات.

شاید روح ما گوزی بیش نیست در روده که پس از مرگ از مخرجمان خارج شده و به هوایی نامطبوع تبدیل می‌شود.

اما آنچه که میدانیم و بدان واقفیم این است که جسممان جاویدان نیست. دیر یا زود یاتاقان خواهیم زد و گوز را داده و قبض را خواهیم گرفت.

می‌گویند نوح شمع هزارسالگی خود را فوت کرد. زمانی که دنیا را ترک کرد گفت: یا خدا! اینقدر کوتاه قرار بود عمر کنم؟ ما را به سخره گرفته‌ای؟ 

چه چیزی باعث می‌شود با علم به اینکه روزی نیستیم باز ادامه می‌دهیم؟ انگیزه‌ی ما برای بقا چیست؟ 

یه با قول شاعر که می‌فرمود:

کی میدونه آخر سفر کجاست؟ کی میدونه آخر قصه چیه؟

آنچه من در این ایام نیمه جوانی خود دریافتم این است که ما تعمدی از یاد می‌بریم و خود را درگیر روزمرگی‌هایی کرده‌ایم که یادمان برود که چه زمانی گوز می‌شویم. میدانیم گوز می‌شویم ولی چون نمیدانیم چه تاریخی است هیچ تلاشی برای یادآوری آن به خود نمی‌کنیم.

چه هنر زیباییست در لحظه زندگی کردن. تجربه کردن و گذر از روزگاران. لذت بردن از حال و نشان دادن انگشت میانی به دنیا