خودمم، میلاد

حدود ۲۰ سالی هست تو این دنیای پر از قطع و وصل وب گیر کردم. الان سعی دارم عادی باشم

اما اصل زندگی

1405/4/18
18:07

یه رفیقی داشتم، خیلی بچه‌ی گلی بود. دوست داشتنی و ساکت و‌کم حرف (شاید به خاطر کم حرفیش دوسش داشتم)

هیچ‌وقت ندیدم عصبی بشه. هیچ‌وقت داد نمیزد، بلند حرف نمیزد، بحث نمی‌کرد، خونسرد خونسرد بود. بی صدا و صامت

خندیدنش در حد یه لبخند بود و عطسه‌ش بی صدا.

یه بار دوتایی نشسته بودیم به گپ و‌گفت و ازش پرسیدم: فلانی تو چرا اینقدر خنثی‌ای؟ خیلی ری‌اکشن نشون نمیده به هیچی. گفتش: من بین برو ریزی خوشحالیم و درون ریزی حالم با خودم، دومی رو انتخاب کردم. من و خودم خیلی خوشحال‌تریم و خیلی چیزا رو به هم میگیم. اونی که بیرون میریزه نیاز داره که حرفاشو بگه، من نیازی نمی‌بینم. من غنی‌ام 😂

گفتم خب انسان به ذات اجتماعیه، نمیشه که اینقدر منزوی باشی. گفت نیستم. الان چرا داریم با هم حرف میزنیم؟ منزویم؟ نه! من فقط اجازه نمیدم هر چیزیم دیده بشه.

بزرگوار خیلی فلسفی حرف میزد و پیچیده ولی نگاهشو دوست داشتم.

ایشون دو ساله که رفتن امریکا و‌تو یه شرکت ای تی برنامه نویسم  و با پولی که توی این دوسال در اورده می‌تونه من و دو حلقه‌ی دوستای نزدیکم رو بخره و بفروشه. 

شاید واقعا اصل زندگی همین باشه که بیخیال بقیه، خودم چطوری حالم خوب میشه بعدش اگه چیزی موند با بقیه شیر کنم :)

تغییر مود

1405/4/18
11:36

یه زمانی انقدر خجالتی و بودم که رسماً شده بودیم آچار فرانسه و پشتیبانی سیار فامیل و آشنا!

هر کی گوشیش هنگ می‌کرد، کامپیوترش قاطی می‌کرد یا حتی سیم شارژرش گره می‌خورد، اول به من زنگ می‌زد. اوج شاهکار هم روزای قطعی اینترنت و به اصطلاح «جنگ» بود؛ رسماً شده بودم مرکز توزیع وی‌پی‌ان! 

این روزا به خودم اومدم و گفتم بسه دیگه!

میخوام از شخصیت مثبت داستان تبدیل بشم به «آدم بده»ی داستان 

 تو فاز «خباثتِ خودخواهانه» فرو برم. الان دیگه لیست «نمی‌خوام»های من از طومارِ حقوق بشر هم طولانی‌تره:

  • نمی‌خوام دیگه اون فرشته‌ی نجات و دوستِ خوبِ همه باشم،
  • نمی‌خوام غصه‌ی منافع عمومی رو بخورم،
  • نمی‌خوام آدما رو به خودم راه بدم
  • و اصلاً نمی‌خوام کسی منو به عنوان «یه دل نه صد دل» بشناسه.

گوشی رو می‌ذارم رو سایلنت و با یه لبخند شیطانی به درخواست‌های کمک مردم نگاه می‌کنم و بی‌تفاوت رد می‌شم.

خلاصه که از اون همه «چشم» گفتن و سو استفاده شدن خسته شدم و به یه صلح درونیِ بی‌نظیر رسیدم. ته تهش، بزرگ‌ترین و مهم‌ترین «نمی‌خوام»م اینه که:

نمی‌خوام دیگه خودمو برای هیچ‌کس خرج کنم!

بذارید بگن فلانی عوض شده، مغرور شده؛ یا اصن عن شده. به تخم‌‌های مرغ‌های توی یخچالم :)

اشتباه تکراری

1405/4/17
00:01

عجیبه ما آدما یهه اشتباه رو که می‌کنیم، دفعه‌ی اول می‌گیم: «خب دیگه، تجربه شد!» دفعه‌ی دوم که همون اشتباه رو تکرار می‌کنیم، می‌گیم: «شرایط فرق داشت.» دفعه‌ی سوم که دوباره همون چاله رو می‌ریم، یه اسم قشنگ‌تر براش پیدا می‌کنیم: «قسمت بود!»

انگار مغزمون یه کارمند خیلی وظیفه‌شناسه که هر روز صبح میاد سر کار و می‌گه: «خب امروز همون تصمیم قبلی رو بگیریم، فقط این بار با اعتمادبه‌نفس بیشتر که ضایع نشیم!»

ما آدم‌ها استادیم از یه دیوار بارها سرمون رو بکوبیم و هر بار به جای اینکه دیوار رو مقصر بدونیم، زاویه‌ی ضربه رو بررسی کنیم.

به کسی که هزار بار بهمون ثابت کرده قدرمون رو نمی‌دونه، باز فرصت می‌دیم. به کاری که هزار بار خسته‌مون کرده، باز برمی‌گردیم. به حرف‌هایی که هزار بار شنیدیم و تهش چیزی جز ناراحتی نبوده، باز گوش می‌کنیم.

بعد یه شب، وقتی همه خوابن، می‌شینیم و با خودمون می‌گیم: «چرا من همیشه این‌طوری می‌شم؟»

و جواب همون‌جاست... چون ما آدم‌ها عجیبیم؛ از دردهایی که می‌شناسیم، کمتر می‌ترسیم تا از تغییرهایی که نمی‌شناسیم.

گاهی نه اینکه نفهمیم داریم اشتباه می‌کنیم... نه. اتفاقاً خیلی خوب می‌فهمیم. فقط یه گوشه‌ی قلبمون نشسته یه آدم ساده‌لوح با یه لیوان چای و می‌گه: «این دفعه فرق می‌کنه... حس من می‌گه!»

و اون حس، همون حسیه که قبلاً ۴۷ بار اشتباه کرده، ولی هنوز با اعتمادبه‌نفس کامل سر جلسه حاضر می‌شه!

شاید بزرگ شدن یعنی یه روز بشینی با خودت حساب کنی: چند بار باید یه درس رو تکرار کنم تا بفهمم امتحانش رو قبلاً پاس نکردم؟

آخرش هم شاید مشکل ما این نیست که اشتباه می‌کنیم... مشکل اینه که بعضی اشتباه‌ها رو اون‌قدر دوست داریم که اسمشون رو می‌ذاریم «امید».

ولی خب... ما آدمیم دیگر. موجوداتی که از یک سوراخ چند بار گزیده می‌شیم و آخرش به جای اینکه سوراخ رو ببندیم، دنبال یه پماد بهتر می‌گردیم!

 

صد رحمت به غریبه

1405/4/11
14:27

داستان از اونجایی شروع میشه که ما یه همسایه ای داریم که خیلی پسر گل و بلبلیه. تازگیم مدیر ساختمونمون شده. هر وقت همو می‌دیدیم کلی تعارف نثار هم می‌کردیم. کارش اگزوزسازیه و یه بار خیلی مرامی اگزوز ماشینمو به اصرار خودش جوش داد.

مدت‌ها گذشت تا همین دیروز که رفتم پیشش گفتم الان پول اومده دستم و بی زحمت اون حساب اون موقه‌مون رو تسویه کن. کلی تعاریف تیکه پاره کردیم و گفت نه و این حرفا چیه ولی یه چیزی میخواستم بگم بهت، انبار اگزوز ماشینت (همین که ته اگزوزه) توش آشغال داره و به موتورت فشار میاره. تو هم چون کولر میگیری ممکنه به موتورت فشار بیاره و بعدش باید موتور بیاری پایین. گفتم عه؟ واقعا؟؟! حالا باید چیکار کرد؟ گفت برات عوض می‌کنم، مشکلی نداره. قیمت خریدمو برات میزنم. منم کلی تشکر و عذاب وجدان که ای بابا تو چقدر با مرامی پسر :)

عوض کرد و بعدش حرکت کردم و رفتم سمت خونه...

تو مسیر کرم درونم گل کرد و گفتم برم قیمت بگیرم ببینم چقدر بهم تخفیف داده این همسایه‌ی مهربون

دیدم قیمتی که اون با من حساب کرده سه برابر قیمت جای دیگه‌س!! 

گفتم نه شاید این جنسش اصل باشه و رفتم یه جا دیگه قیمت گرفتم دیدم اون غریبه داره بازم تو همون رنج قیمت پایین بهم قیمت میده!!

حالا برادر عزیزم، دوست گرامی من، تو یک درصد احتمال ندادی من برم جای دیگه قیمت بگیرم؟؟! به خودت نگفتی این پسره اونقدرام احمق نیست؟! بذار حداقل تا سرش بدم تو و تا ته نکنم توش؟؟؟

ملت عجیبی داریم که تو این فشار اقتصادی هم به هم رحم نمیکنن. به خصوص آشنا

توسعه فردی پایدار

1405/4/7
17:03

یه چند وقتیه که تو کل دنیا یه چسی جدید باب شده به اسم توسعه فردی و توسعه پایدار

کاری ندارم که نصفشون واقعا چسیه و‌نصف دیگشون هم حرف آنچنان خفنی نمیزنن. 

خیلیا هم کوچ سرفینگ رو با توسعه فردی اشتباه میگیرن. حالا اصل ماجرا چیه؟

خیلی عامیانه‌ش اینه که توسعه فردی میگه برو‌ مهارتاتو زیاد کن و هر روز یه چیزی یاد بگیر. هر کسی هم یه روشی برای این کار داره و واقعا روش واحدی براش نیست. اینکه شما مهارت یاد لگیری برمیگرده به هوش و‌استعداد و‌توانایی شما. شما نمی‌تونی با ای کیوی ۵۰ بری دنبال یادگیری برنامه نویسی هوش مصنوعی. نکن جانا

توسعه پایدارم میگه می‌خوای رشد کنی منابع رو نترکون. بذا مردمم استفاده کنن. درست استفاده کم، بذا بقیه هم استفاده کنن. در واقع میگه خودخواه نباشید و به فکر آینده باشید. محیط زیست و سبک زندگی بهتر برای مردم از جمله‌ی اونایه.

 

حالا هی محتوای زرد اینستاگرامو می‌بینی یه جوری توسعه فردی رو پیچیده کرده که فکر میکنی این چسی رو‌ می‌تپنی تو مهمونیا بگی: «آره هانی، چندوقتیه دارم کورس توسعه فردی میگذرونم و‌سرم‌ شلوغه» . (کورس عمتو بگذرونی)

خداییش این عنوانا رو بذارید تمیز بمونه پفیوزا

فوتبال که سیاسی نیست

1405/4/6
11:58

از نظر بنده‌ی حقیر، هر چیزی سیاسیه.‌حتی سوپرمارکت سرکوچه هو سیاسیه. جنسی که میده دست مردم اغشته به سیاسته. این جنس سوپر مارکتی می‌تونست باقیمت کمتر به دستت برسه، می‌تونست حتی به عنوان بسته‌ی کمکی دولت باشه.

حالا فوتبال و جام جهانی که یکی از بزرگترین رویدادهای ورزشی دنیاست و‌فوکوس زیادی له خودش میکشه رو چطور سیاسی نمی‌بینید؟ 

من اخرین جام جهانی که با عشق دیدم تو افریقای جنوبی بود. بعدش دیگه نه دل خوشی داشتم برای دیدن، نه این بازیکنا، بازیکنایی بودن که من دوست داشتم

 

تب و‌ خواب

1405/3/25
20:00

الان دوشبه با تب و لرز میخوابم.

نمیدونم فقط من چنین حالی دارم یا بقیه هم مثل منن!

وقتی که تب دارم خواب‌هایی رو‌می‌ببنم که حتی تو فیلم‌های تخیلی و فانتزی هم قفله. برای مثال دیشب خواب دیدم که عضو یک گروه مافیایی شدم که کارشون خیلی عجیب بود. اینا تو کل شهرهای بزرگ پخش بودن و با ماشین‌های مدل بالا کل شهر رو رصد میکردن و میدونستن آدما الان کجان. حالا کارشون چی بود؟ پیدا کردن مسیر کوتاه و‌ فروش مسیر نزدیک‌ به آدم‌ها 😂 

نکته اینجاست این خواب تموم نمی‌شد. هر بار که بیدار میشدم برم دستشویی ادمه‌ی خواب رو‌می‌دیدم و تقریبا ۱۰ ساعتی با این مافیای خطرناک‌ جاده‌ها درگیر بودم

خلاصه اینکه مواظب سلامتیتون باشید

لذت گمشده‌ی زندگی

1405/3/21
20:53

با یه بزرگواری هم کلام بودم، حرفامون پیچ خورد به بنزین و ماشین. گفت من سهمیه‌ی بنزین ۱۵۰۰ تومنیم رو نگه داشتم و یه وقتایی بنزین آزاد میزنم که این بمونه برای روز مبادا.

ازش پرسیدم مبادا یعنی چی؟

گفت روزایی که به بنزین بیشتری نیاز دارم. گفتم مگه چقدر با ماشینت میری که نیاز داشته باشی. گفت بالاخره کاره دیگه یهو دیدی سفر طولانی رفتم.

گفتم خب ۷۰ لیترم ۳ تومنی داری، اونو بزن

یه نگاه عجیب و پیچیده‌ای کرد و گفت باشه

میخوام بگم از چیزایی که الان دارید استفاده نمی‌کنید تا برسه یک روزی به اسم «مبادا» که معلوم نیست پیش بیاد یا نیاد؟

نمیگم دور اندیش نباشیدا، اتفاقا خوبه آدم اینده نگری کنه. ولی ضرر امروز رو به سودی که ممکنه فردا پیش بیاد نندازید.

لذت ببرید از زندگی و حال الانتونو خوب کنید که فشار امروز نشه خرج دوای فردات.

(وی فاز پیر خردمند به خود گرفته و دیگران را موعظه می‌کند 😂)

۱۸

1405/3/18
21:04

من همیشه نمره‌ی ۱۸ رو‌از ۲۰ بیشتر دوست داشتم. به نظرم هییچ چیزی مطلقاً درست نیست و ایضا مطلقاً غلط نیست.

پس ۲۰ اگر آخرین واحد نمره باشه، ۱۸ و ۱۹ می‌تونه مقبول‌ترین نمره باشه. با کمترین خطا. 

ولی خود ۲۰ به نظرم خیلی کمال‌گرایانه‌س

ادمام به نظرم همینن‌ هیچ کس ۲۰ نیست‌ پُریم از اشتباه و خطا، و خب محاسنی که داریم. 

به نظرم اکه خطاها رو بزنیم و ۱۸ بگیریم فوق العاده‌ایم :)

شبیه شدن به محیط پیرامون

1405/3/16
10:15

طی این سی و‌اندی سالی که زندگی کردم، خیلیا دوستای صمیمی من بودن که الان هیچ‌خبری ازشون ندارم و‌ حتی یه سریاشون معنی عکس دوستی رو دارن.

خیلی برام سوال بود که چرا دوستی برام نمونده و اکثرا بعد از مدتی یا غیب میشن، یا تموم میشن یا عوض میشن.

بعدها فهمیدم که این خاصیت آدمیه. ممکنه تو بازه‌ی زمانی مشترک المنافع باشید یا محیطتون یکی باشه و دوستی به جبر اتفاق میفته، اما بعد از مدتی ممکنه این اتفاق کمرنگ بشه. یا محیط شما عوض میشه یا محیط دوستتون یا هر دومورد.

مثلا من یه دوستی داشتم از دوران دبیرستان با هم بودیم. بچه‌ی خوبی بود ۱۴ سال دوست بودیم. با هم دبیرستان میرفتیم. همه چی وری گود

من فعالیتم تو فضای کاری خودم بولد شد و رفتم پارک علم و فناوری کار ایده‌مو پیگیری کنم. اما اون ترجیح داد که بره اپراتور یه دستگاه بشه و ماهی چس تومن پول در بیاره. به مرور اون خصلت کارگرا رو گرفت و منم فاز تحرکات علمی تخیلیم اوج گرفت. من غرق در کد و دانش بنیان و محصول و یادگیری و یاد دادن، اما اون تو فضای کارگری و شیفتاش و پر کردن پوکه‌س پنی سیلین

 

القصه الان نه من خبر دارم ازش نه اون. ما فقط تو یه بازه‌ی زمانی کنار هم بودیم که بد نبود ولی ترجیح میدادم کلا نباشه

الان که به گذشته نگاه میکنم می‌بینم چقدر زندگیم پر بوده از این آدما :)

صفحه قبل
صفحه بعد