یکی بود یکی نبود. یه مش حسن بود که دلش مثل آینه صاف بود که با زنش فلوکستین تو یه دهی اونور دنیا زندگی میکردن. زن مش حسن یه ایرادی داشت و آدما رو دقیقاً مثل ماست توی یخچال میدید و مدام چک میکرد ببینه کی «ترش» کرده!
فلوکستین یه روز عینکِ اسکنرِ سوپرمارکتیشو زد به چشمش، یه نگاهی به مشحسن انداخت و گفت: «آقا مشحسن! تاریخ مصرف عشق ما پریروز تموم شده. شما دیگه ورژن رایگان و کهنه هستی، من دنبال آدمای «پرمیوم» میگردم. طلاقمو به همراه مهریهم (سی تا کیم با طعم خیار) بده برم!»
مشحسنم که مرد روزهای سخت بود و اهل ارتباط یک طرفه نبود، با دلی شکسته و آهی از نهاد، چمدونشو بست و رفت. قبل رفتن به زنش گفت: «خانم، آدم که کنسرو نیست، تاریخ آدما به خوش گذرونیشون نیست! کاش تو بالا و پایین زندگی کنارم بودی»
مشحسن رفت و با همون دل پاک و نیت درستش چسبید به کار و تلاش و فیلان و بیسار. کلیم تمرکزش رو کار زیاد شد و رفت سی خودش و زندگی خودش...
اما فلوکستین؟ رفت سراغ اون مردای «پرمیوم». ولی خب، وقتی خودت آدما رو ابزار میبینی، روزگار هم تو رو ابزار میبینه!
سالها گذشت. فلوکستین دیگه اون جذابیت ظاهری «تازه» رو نداشت. اون مردای پرمیوم هم که دورش رو شلوغ کرده بودن، بهش به چشمِ «آدم» نگاه نمیکردن، به چشمِ «پاوربانک اضطراری» و «آچار فرانسهی روابطشون» نگاه میکردن!
فلوکس دیگه نمیتونست با مردها لاس بزنه و لاسدونش خشک شده بود. اصلا کسی دیگه نمیدیدش!
و از اون بدتر، تاریخِ اعتبارِ فلوکستین هر روز کوتاهتر میشد. اول میگفتن: «فلوکستین تا آخر ماه خوبه، بعدش دورش میاندازیم.» بعد شد: «تا آخر هفته به دردمون میخوره.» آخرش شد: «تا ظهر امروز خوبه، ظهر که شد دیگه به درد نخور میخوره!»
یه روز فلوکستین نشست گوشهی خونه یاد مشحسن و اون حرفش افتاد. فهمید خودش شده همون کنسرو بادکردهای که هیچکس جرأت نمیکنه بازش کنه، چون میترسه مسمومش کنه! همه بهش به چشم یه «وسیلهی دستوپاگیر» نگاه میکردن که فقط جا اشغال میکنه.
حالا حرفم چیه؟
- اگه با آدما مثل «ابزار» تا کنی، خودتم آخرش میشی یه «پیچ زنگزده» که حتی آچار هم بهش نخوره!
- اسمها گول زنندهن. انتظار داری فلوکستین بشه مرهم دردت ولی میبنی چون تاریخش گذشته مسمومیت دارویی برات درست میکنه
- قدر آدما رو تا وقتی کنارتونن بدونید
- شبا قبل خواب مسواک بزنید :)









