تقریبا یک هفته تا ده روز اخیر، یکی از بدترین روزهای سال برای من ثبت شده. طوری که بعید میدونم فشاری چنان سنگین در ادامهی سال به این شکل بوجود بیاد.
درگیرهای مفصلی که برای اجارهی خونهی جدید داشتم، مثلثی از جنس پول، خونهی جدید و خونهی جدید برای من پیش اومد.
شدت استرس اونقدر زیاد بود که حتی دو شب اول کابوس میدیدم. پول خونه در اخرین لحظات جور شد، همه چیز مویی و در وقتهای اضافه پیش اومد.
فشار روحی به جسم منتقل شد طوری که تبخال زیبایی هم مهمون چند روزهم شده. بگذریم از مشکلات جسمی دیگه که فکر کنم ده روزی اونها ژمان میبره.
اما در نهایت این روزهای پسا جابهجایی به نسبت بهتر شده برام. سفر اجباری که توی این دو روز باعث شده یه کم روحیهم بازیابی بشه و دوری از فضای اینترنت که جسم و مغز و روحمو به یک شکل دیگه تغییر داده.
الان که خیالم راحت شده و اوضاع میزونتر، فرصت بیشتری برای توجه پیدا کردم. توجه به آدمایی که این مدت اذیتشون کردم و بهشون غر زدم.









