چمد وقتیه درگیر یه کاریم تا با پولش جا به جا شم از این خونهی پر استرس با صابخونهی مزخرفش.
یکشنبه باید پول رو بدم
و من دوساعته که میخوام یه دیالوگ صمیمانهی رسمی و کول پیدا کنم که زنگ بزنم به مدیرعامل شرکت تا شرح ماجرا کنم. ولی هم زبونم قفله و هم مراعات بیش از حد دارم که نکنه روز جمعه مزاحم آرامش و آسایش طرف بشم.
همیشه تماس تلفنی سختترین کاری بود که میتونستم انجام بدم. مگه چی داره این تلفن که اینقدر ازش میترسی؟ چرا جای تلفن تکست رو انتخاب میکنی؟
اما خود آزاری من اینجا تموم نمیشه. بازم هست، دیروز چیزیو امضا کردم که عملا اکه یه روز جا به جا شه من باید خسارت پرداخت کنم. میتونستم بگم نه! این شرایط بده، مستهجنه! ولی خیلی کول امضا کردم.
اینها بخشی از سیستم مازخویسمی منه. خیلی جاها خودمو میندازم وسط گرفتاری در صورتی که میتونم یه گوشه بشینم و هیچی نگم. چرا باید اینقدر از حق و حقوقم بگذرم؟ چه دلیلی داره اینقدر سازش الکی؟
نمیدونم چرا یه وقتایی حرف نزدن رو انتخاب نمیکنم









