کاترین در شهری زندگی میکرد که انگار زنانش سالها پیش ناپدید شده بودند.
صفحههای مجازی پر بود از مردهایی که منتظر کوچکترین نشانهای از یک زن بودند؛ یک اسم، یک جمله، حتی یک نقطه.
کاترین تازه وارد این دنیا شده بود.
نه عکسی داشت، نه تصویری از خودش گذاشته بود، نه حتی چیز خاصی درباره خودش نوشته بود.
با این حال، درخواستها یکییکی میرسیدند.
دوستی، پیام، توجه، تعریف.
مردهایی که هیچوقت او را ندیده بودند، طوری با او رفتار میکردند که انگار اتفاق عجیبی در جهان افتاده و فقط خودشان زودتر متوجه شدهاند.
کاترین هم کمکم باورش شد.
با خودش فکر کرد شاید واقعاً چیز خاصی در او هست.
غرور کوچکی در دلش نشست؛ از همان غرورهایی که آدم ابتدا اسمش را اعتمادبهنفس میگذارد.
اما کاترین احمق نبود.
یک شب تصمیم گرفت آزمایش سادهای انجام دهد.
اکانت دیگری ساخت.
یک اسم دیگر.
یک هویت دیگر.
بدون عکس.
بدون گذشته.
بدون هیچ نشانهای که بتواند او را به کاترین وصل کند.
صبح روز بعد، اولین پیام آمد.
همان جمله.
کمی بعد، یکی دیگر.
همان تعریف.
بعد یکی دیگر.
همان پیشنهاد.
کاترین شروع کرد به مقایسه کردن.
جملهها را کنار هم گذاشت.
زمانها را نگاه کرد.
حتی اشتباههای تایپی را بررسی کرد.
بعضیها دقیقاً همان اشتباههایی را تکرار کرده بودند که برای خودش فرستاده بودند.
انگار نه یک نفر، بلکه یک متن آماده بود که فقط اسم زن بالایش عوض میشد.
تلختر از همه این بود که بعضی مردها، برای هر دو حساب، تقریباً یک نقشهی یکسان داشتند:
توجه.
صمیمیت.
تعریف.
و بعد پیشنهاد دیدار.
کاترین مدت زیادی به صفحه خیره ماند.
آن شب فهمید شاید چیزی که فکر میکرد «خاص بودن» اوست، در واقع فقط کمیاب بودنِ چیزی بود که آن محیط تشنهاش بود.
او خاص نبود.
زن بود.
و در شهری که زن کم بود، همین برای خیلیها کافی بود.
کاترین اکانت دوم را پاک کرد.
بعد چند دقیقه به اکانت اصلیاش نگاه کرد.
درخواست جدیدی آمده بود.
لبخند زد.
این بار نه از سر غرور.
از سر شناخت.
پ.ن: مواظب اکانت دومیها باشید :)










