گفت: «بریم قهوه؟»
گفتم: «فقط قهوه؟»
گفت: «آره، فقط قهوه.»
آدم عاقل باید همانجا میفهمید که وقتی دو نفر روی «فقط» تأکید میکنند، احتمالاً موضوع اصلاً قهوه نیست.
رفتیم کافه.
نشست روبهرویم و گفت: «دلم برات تنگ شده بود.»
گفتم: «پس قهوه چرا؟»
گفت: «قهوه ارزونتره.»
خندیدم و گفت: «تو چرا میخندی؟»
گفتم: «چون هر وقت چیزی رو جدی میگی، آخرش یه شوخی میکنی.»
گفت: «تو هم هر وقت میترسی، میگی مهم نیست.»
ساکت شدیم. ویتر آمد و پرسید: «چیزی میل دارید؟»
گفتم: «نه، ممنون.»
او گفت: «من دارم.»
نگاهش کردم.
گفت: «قهوه.»
آدمها موجودات عجیبیاند.
گاهی ساعتها مینشینند کنار کسی که دلشان میخواهد، فقط برای اینکه وانمود کنند دلیل آمدنشان، یک فنجان قهوه بوده.
آخر شب موقع رفتن گفت:
«پس دوباره میبینمت؟»
گفتم: «برای قهوه؟»
گفت: «نه.»
مکث کرد.
«این بار بریم چای بخوریم.»
و من فهمیدم بعضی رابطهها برای شروع شدن، فقط به یک بهانه احتیاج دارند.
حتی اگر آن بهانه قهوه باشد.
حال من وتو میدانیم که موضوع قهوه نیست :)











