مارگارت زن خوشبختی بود. شوهرش را دوست داشت. بچه‌هایش را بیشتر.

خانه‌ای گرم در یکی از خیابان‌های آرام لندن داشت، یکشنبه‌ها به کلیسا می‌رفت و شب‌ها، وقتی همه خواب بودند، گاهی برای خانواده‌اش دعا می‌کرد.

همه‌چیز سر جای خودش بود.

شاید مشکل دقیقاً همین بود.

یک عصر بارانی، برای اولین بار تنها به کافه‌ای نزدیک خانه رفت.

قهوه‌اش را که آوردند، مردی آن طرف کافه نشسته بود و کتاب می‌خواند.

مارگارت نگاهش کرد.

بعد دوباره نگاه کرد.

بعد تصمیم گرفت دیگر نگاه نکند.

سه دقیقه بعد دوباره نگاه کرد.

مرد قهوه‌اش را خورد و‌رفت

از آن روز، کافه شد برنامه‌ی عصرهایش.

نه برای قهوه.

قهوه فقط بهانه‌ی خوبی بود.

مردها می‌آمدند و می‌رفتند، یکی با کت خاکستری، یکی با موهای سفید، یکی که همیشه تلفنی صحبت می‌کرد و یکی که هر روز دقیقاً ساعت پنج، همان میز را انتخاب می‌کرد.

مارگارت برای هرکدام داستانی می‌ساخت.

یکی را در ذهنش شاعر می‌کرد، یکی را مغرور، یکی را مهربان.

و بعضی عصرها، خودش را هم زنی تصور می‌کرد که زندگی‌اش کمی متفاوت بود.

نه بهتر. فقط متفاوت.

تا اینکه یک روز، مردی که چند هفته بود همان میز کناری می‌نشست، هنگام رفتن گفت: «فردا هم می‌آیید؟»

مارگارت گفت: «احتمالاً.»

مرد لبخند زد و گفت: «پس فردا قهوه با من.»

آن شب، مارگارت دیر خوابید. نه به خاطر مرد.

به خاطر این سؤال که سال‌ها بود جایی ته ذهنش نشسته بود:

اگر آدم همه‌چیز داشته باشد، اما هنوز چیزی بخواهد، اسم آن چیست؟

فردا رفت. قهوه خورد. دعوت را پذیرفت.

و بعد از آن، قهوه‌ها دیگر فقط قهوه نبودند.

آدم‌ها آمدند و رفتند.

بعضی‌ها فقط یک عصر ماندند، بعضی چند هفته.

بعضی اسمشان را هم به خاطر نیاورد.

اما مارگارت هر یکشنبه هنوز به کلیسا می‌رفت.

هنوز شوهرش را دوست داشت.

هنوز برای بچه‌هایش شام درست می‌کرد.

فقط حالا فهمیده بود زندگی گاهی چیزی کم ندارد؛

فقط یک گوشه‌ی ناشناخته دارد که آدم دیر پیدایش می‌کند.