چند وقت پیش با صابخونه‌ی جدیدم تو پارک نشسته بودیم.گپ و گفت میکردیم. میگفت من این خونه رو با داستان‌های بسیااار ساختم.

کلی مشقت، نداری، بدبختی، بی پولی

کارگر نمیومد من تنها بودم، ۵ تُن سیمانو تک و تنها خالی کردم. برا این خونه خیلی خون و دل خوردم ولی یه سریا خوب شانس دارن. یهو براشون پیش میاد و جور میشه‌ ولی من یه لقمه هم دراوردم، از دهن اژدها کشیدم بیرون

پرسیدم: تخته بازی کردی؟

گفت نه!

گفتم یه قمار باز زندگی رو از همه بهتر فهمیده. تاس میندازه، شانسش بزنه جفت میاد، شانسش نزنه نمیشینه (جبر)

اونجایی که تاس بد اوردی باید سعی کنی کمترین ریسکو بکنی و بازی رو‌محتاطانه ببری جلو شاید تاس بعدی خوب بشینه (اختیار)

پس زندگی ما یه چیزی تو مایه‌های تخته‌س

ممکنه بار اولش جفت بیاد، ممکنه ۱۰ تا تاس بریزی و همش تاسای بد باشه

فقط یه تفاوت بزرگ داره که شانسو میبره زیر سوال. اونم اینه که تو می‌تونی تعداد تاس انداختناتو بیشتر کنی. این یعنی موقعیت شانستو افزایش بدی. ۱۰ بار تاس میندازی و بهترین تاستو بازی می‌کنی. 

گفت خب این یعنی چی؟

گفتم تو تا جایی که می‌تونی شبکه سازی می‌کنی، معاشرت می‌کنی، میری اینور و اونور، با ادما دوست میشی (تعداد تاس‌ها رو افزایش میدی)، بعدش یکی رو انتخاب میکنی یا وارد کار میشی باهاش.

القصه، میخوام بگم شانس مانس تو زندگی یوخدی. پارو بزن، حتی اگه تو جاده‌ای