خودمم، میلاد

حدود ۲۰ سالی هست تو این دنیای پر از قطع و وصل وب گیر کردم. الان سعی دارم عادی باشم

برای عادل ...

1405/4/30
20:07

از دیروز اینستاگرام پر شده از استوری‌هایی که اشک عادل فردوسی پور رو استوری کردن. از فیلتر شدن اپ فوتبال ۳۶۰. من به شخصه عادل فردوسی پور رو دوست دارم ولی نه اندازه‌ای که ازش بت بسازم. به نظرم آدم‌ها یک طیف از سیاه و سفید هستند. نه سیاهی مطلق وجود داره و نه سفیدی مطلق. همه خاکسترین و هر کسی به یک میزان تنالیته‌ای از رنگ سفید و مشکی رو دارن. همه دارک ساید دارن. همه اشتباه می‌کنن

عادل فردوسی پور با برنامه‌ی ۹۰ سال‌ها چالش‌های فوتبال رو نشون می‌داد. حتی غیر فوتبالی‌هایی مثل من هم با برنامه‌هاش خاطره دارن. اما همین عادل خیلی جاها سکوت کرد. خیلی جاها حرف‌هایی زد که چندان جالب نبود. تسلیت به کسایی گفت که خون مردم رو می‌مکیدن.

اما به همون میزان اعتقاد دارم که آدم‌ها در حال رشدن و ممکنه اشتباهشون رو جبران کنن. اما باز هم هیچ کس ارزش بت سازی نداره. تمرکز نگاه‌ها رو به محتواهایی که اصل ماجرا رو غیب میکنن بردارید.

اپ فوتبال ۳۶۰ فیلتر شد ولی هیچ کس نگفت منه میلاد از دیماه با اون همه سرمایه‌ای که توی دیجیتال مارکتینگم گذاشتم چه بلایی سرم اومده؟ چه شب‌هایی که موقع خواب میگفتم: «مکن ای صبح طلوع». دست به چه کارهایی که برای بقا نزدم. منه میلاد تریبونی نداشتم که اشک بریزم وگرنه می‌‌تونستم خون گریه کنم از اتفاقاتی که از دی شروع شد و تا همین الان ادامه داره. منه میلاد طرفداری ندارم که براشون روضه بخونم. فقط میدونم رنگ خاکستری امثال منه میلاد کمتر و سفید تر از عادله. حداقل قاسم چک من مثبت نیست:)

گاو

1405/4/28
13:23

یه دیالوگی تو فیلم فروشنده‌ی اصغر فرهادی بود که شاگرد بعد از دیدن فیلم گاو از معلمش می‌پرسه آدما چطور گاو میشن؟ معلم: به مرور!

خیلی از آدم‌ها از ابتدا گاو هستند، فقط نشون نمیدن و مرور زمان به شما اثبات میکنه که این آدما چقدر می‌تونن نفهم باشند. چقدر می‌تونن قدر نشناس باشن و در ادامه چطور و به چه شگل می‌تونن بهتون اثبات کنن که همه‌ی این‌ها حقیقت داره.

ادما در شروع سعی میکنن چیزی رو نشون بدن که دوست دارند باشند، ولی زمام که میگذره یادشون میره چیو نشون دادن و کم کم خود واقعی شروع میکنه به نمایش دادن :)

نوستراداموس زمانه

1405/4/25
12:34

من چند روزه دارم بازی‌های جام جهانی رو به روش سی تا کیم با طعم خیار پیش بینی میکنم و بدون اینکه بازی رو ببینم نتیجه درستو میگم.

اسپانیا ببره و قهرمان شه جزوه میدم و‌ادعای پیامبری می‌کنم : ))

خلاصه اینکه بیاید از اولین پیروان من باشید و دین جدید ریلیز کنیم :)) 

عشق ممنوعه

1405/4/22
12:54

ین روایت، خیال‌پردازیِ محضِ یک نویسنده نیست؛ بلکه تکه‌هایی از زندگی واقعی زنی است که روزگاری هم‌نفس، هم‌سفر و رازدارِ من بود. داستانی که کلمات، بارِ سنگینِ حقیقتش را به دوش می‌کشند و من تنها راویِ رنج‌ها و رهایی‌های اویم. باشد که با قلبی باز و فارغ از قضاوت‌های رایج، به تماشای این زندگی بنشینید.


پرواز در قفس؛ روایتی از یک عشق ممنوعه

روزی روزگاری، در خانواده‌ای که مذهب در آن بیشتر رسم بود تا باور، دختری چشم به جهان گشود. او زنی بود با روحی سرکش، شیطون و ساده؛ زنی که هنرش «در لحظه زیستن» بود و خنده‌هایش بوی باران می‌داد. از همان نوجوانی که بوی رویاهای عاشقانه می‌آمد، می‌دانست که روزی مردِ زندگی‌اش خواهد آمد. و سرانجام آمد؛ مردی که در نگاه اول، تجسمِ یک فرشته‌ی زمینی بود. چهره‌ای دلنشین، رفتاری موقر و کلامی که دل را می‌برد. دوران عقدشان، فصلِ زیبایِ فریبِ عشق بود؛ روزگاری که نقاب‌ها هنوز محکم بر چهره‌ها نشسته بودند.

اما به محض اینکه مهرِ پایِ سفره‌ی عقد نشست و درِ خانه‌ی مشترک بسته شد، بال‌های آن فرشته ریخت. زنِ ساده‌دلِ قصه‌ی ما فهمید که آن ظاهرِ دلچسب، تنها پوسته‌ای بوده برای پنهان کردنِ باطنی که با رویاهایش زمین تا آسمان فرق داشت. 

زن در خلوتِ زنانه‌اش، در حالی که به سقفِ اتاقِ مشترکشان خیره شده بود، با خود فکر کرد: «شاید زندگیِ من به یک عنصر جدید نیاز دارد تا این سکوتِ سنگین بشکند.» تصمیم گرفت مادر شود. فرزند که آمد، تمامِ وجودش را درگیرِ خود کرد. شب‌بیداری‌ها، نگرانی‌ها و شیرِ مادر شدن، ذهنش را چنان مشغول کرد که فرصتِ فکر کردن به زخم‌هایش را نداشت؛ اما وقتی در سکوتِ شب به چهره‌ی شوهرش نگاه می‌کرد، می‌دید که هیچ تغییری در ریشه‌ی این زندگی ایجاد نشده است. شوهرش نه گوشی برای شنیدنِ حرف‌های دلش داشت و نه قلبی برای درکِ تنهایی‌اش.

شرایط، روز به روز بی‌رحم‌تر شد. از توهین‌های کلامی که غرورش را می‌خراشید، تا زد و خوردهایی که کبودی‌هایش را زیر لباس‌های بلند پنهان می‌کرد. یک روز، جلوی آینه ایستاد. خطوطِ ریزِ خستگی دورِ چشمش را دید و با خود زمزمه کرد: «مگه قراره چقدر دیگه تو این کوره‌پزخونه زندگی کنم؟ هم‌نسل‌های من دارن جوونی‌شون رو نفس می‌کشن، عشق رو تجربه می‌کنن، و من دارم خاکستر می‌شم.» 

همان روز تصمیم گرفت آن چیزی را که در چهاردیواریِ خانه‌اش گم کرده بود، در بیرون از آن جستجو کند.

در این گشت‌وگذارهای میدانیِ روح، به مردی برخورد کرد که آینه‌ی تمام‌قدِ دردهای خودش بود؛ مردی متاهل که او نیز در روزمرگی و یکنواختیِ زندگی‌اش خفه شده بود. آن‌ها همدیگر را فهمیدند و رابطه‌شان عمیق‌تر شد. اما زنِ قصه‌ی ما، با آن وجدانِ بیدار و قلبِ زخمی‌اش، تابِ آوردنِ بارِ «عذاب وجدان» را نداشت. رابطه را تمام کرد و به لاکِ تنهایی‌اش خزید. او همچنان تشنه‌ی حسِ جوانی بود، می‌خواست مثل بقیه‌ی زن‌ها از ته دل بخندد، می‌خواست «خودِ واقعی‌اش» را پیدا کند.

در این مسیر، مردانِ دیگری هم عبور کردند. اما هرگاه رابطه به ته‌خط می‌رسید، زن عقب می‌کشید و خداحافظی می‌کرد. آن‌ها مسافرانِ عبوری بودند که تنها تشنه‌ی «جسم» بودند و از تشنگیِ «روح» او بی‌خبر. او به دنبالِ آغوشی بود که پناهگاهِ افکارش باشد، نه فقط مرهمِ تنهاییِ جسمش.

و سپس، تصادف... که گاهی زیباترین نویسنده‌ی سرنوشت است.
مدت‌ها بعد، مردی وارد زندگی‌اش شد. یک ماهِ تمام، دو غریبه، همدیگر را از دور زیر نظر داشتند؛ دو روح که موازیِ هم حرکت می‌کردند تا مبادا تصادفی به هم برخورد کنند. سرانجام مرد جسارت به خرج داد و گفت: «نظرت چیه با هم باشیم؟»
زن که از گذشته‌ای تلخ و پر از زخم می‌آمد، مثلِ یک سپرِ دفاعی گفت: «من متاهلم. من بارِ سنگینی‌ام. تو خیلی زود از من خسته می‌شی. شرایطِ من با بقیه فرق داره.»
اما این بار، داستان متفاوت بود. از زن انکار و از پسر اصرار. پسر نمی‌خواست تنها جسمش را به دست آورد، او تشنه‌ی شناختنِ لایه‌های پنهانِ روحِ زن بود. و سرانجام، این وصلِ ممنوعه، جوانه زد.

حالا مدت‌هاست که خبر دارم هنوز هم با هم هستند. آن‌ها حرف می‌زنند، می‌خندند و گهگاهی همدیگر را می‌بینند. آن‌ها حسی را که زن باید در بسترِ یک زندگی مشترکِ رسمی تجربه می‌کرد، حالا به شکلی دیگر، در سایه‌سارِ یک عشقِ ممنوعه و خارج از عرف، تجربه می‌کنند. او در کنارِ آن مرد، دوباره زن شده است؛ دوباره خندیده است و دوباره زنده شده است.

اینکه تا کی با هم هستند را هیچ تقویمی نمی‌تواند پیش‌بینی کند و هیچ‌کس ته و توی این رابطه را حدس نمی‌زند. اما در پسِ این روایت، چند پرسشِ بزرگ و بی‌پاسخ در هوا معلق می‌ماند:

چرا زندگی‌هایی که در قالبِ مقدسِ «مشترکِ قانونی» شکل می‌گیرند، اغلب به بن‌بستِ روحی می‌رسند و به نتیجه‌ی مطلوب نمی‌رسند؟
چرا گاهی خارج از عرف عمل کردن، حسِ اصالت و رهاییِ بهتری به آدمی می‌بخشد؟
چرا آدم‌ها در دورانِ نامزدی و عقد، فرشته‌اند، اما بعد از عقد یا عوض می‌شوند، یا عوضی از آب درمی‌آیند؟

شاید در نگاه اول، انگشتِ قضاوت را به سمتش بگیرید و بپرسید: «چرا جدا نمی‌شود؟ چرا یک زندگیِ پاک و درست را شروع نمی‌کند؟»
اما اگر عمیق‌تر، از پشتِ دیوارهایِ پیش‌داوری نگاه کنید، می‌بینید که شاید شرایطِ جدایی میسر نیست. شاید فرزند، شاید وابستگی‌های مالی، شاید ترس از انگ‌های جامعه و شاید اهرم‌های فشارِ پنهان و آشکاری وجود دارد که او را در آن خانه میخکوب کرده‌اند.

او در خانه‌ی شوهرش، یک کالبدِ بی‌جان و زندانیِ شرایط است؛ اما در آغوشِ آن عشقِ ممنوعه، روحی آزاد و رهاست. و چه تلخ است رازی که آدمی برای زنده ماندنش، مجبور است آن را در تاریکی پنهان کند.

راستان داستان

1405/4/19
20:24

یکی بود یکی نبود. یه مش حسن بود که دلش مثل آینه صاف بود که با زنش فلوکستین تو یه دهی اونور دنیا زندگی می‌کردن. زن مش حسن یه ایرادی داشت و آدما رو دقیقاً مثل ماست توی یخچال می‌دید و مدام چک می‌کرد ببینه کی «ترش» کرده!

فلوکستین یه روز عینکِ اسکنرِ سوپرمارکتیشو زد به چشمش، یه نگاهی به مش‌حسن انداخت و گفت: «آقا مش‌حسن! تاریخ مصرف عشق ما پریروز تموم شده. شما دیگه ورژن رایگان و کهنه هستی، من دنبال آدمای «پرمیوم» می‌گردم. طلاقمو به همراه مهریه‌م (سی تا کیم با طعم خیار) بده برم!»
مش‌حسنم که مرد روزهای سخت بود و اهل ارتباط یک طرفه نبود، با دلی شکسته و آهی از نهاد، چمدونشو بست و رفت. قبل رفتن به زنش گفت: «خانم، آدم که کنسرو نیست، تاریخ آدما به خوش گذرونیشون نیست! کاش تو بالا و پایین زندگی کنارم بودی»

مش‌حسن رفت و با همون دل پاک و نیت درستش چسبید به کار و تلاش و فیلان و بیسار. کلیم تمرکزش رو کار زیاد شد و رفت سی خودش و زندگی خودش...
اما فلوکستین؟ رفت سراغ اون مردای «پرمیوم». ولی خب، وقتی خودت آدما رو ابزار می‌بینی، روزگار هم تو رو ابزار می‌بینه!

سال‌ها گذشت. فلوکستین دیگه اون جذابیت ظاهری «تازه» رو نداشت. اون مردای پرمیوم هم که دورش رو شلوغ کرده بودن، بهش به چشمِ «آدم» نگاه نمی‌کردن، به چشمِ «پاوربانک اضطراری» و «آچار فرانسه‌ی روابطشون» نگاه می‌کردن! 

فلوکس دیگه نمی‌تونست با مردها لاس بزنه و لاس‌دونش خشک شده بود. اصلا کسی دیگه نمی‌دیدش!

و از اون بدتر، تاریخِ اعتبارِ فلوکستین هر روز کوتاه‌تر می‌شد. اول می‌گفتن: «فلوکستین تا آخر ماه خوبه، بعدش دورش می‌اندازیم.» بعد شد: «تا آخر هفته به دردمون می‌خوره.» آخرش شد: «تا ظهر امروز خوبه، ظهر که شد دیگه به درد نخور می‌خوره!»

یه روز فلوکستین نشست گوشه‌ی خونه یاد مش‌حسن و اون حرفش افتاد. فهمید خودش شده همون کنسرو بادکرده‌ای که هیچکس جرأت نمی‌کنه بازش کنه، چون می‌ترسه مسمومش کنه! همه بهش به چشم یه «وسیله‌ی دست‌وپاگیر» نگاه می‌کردن که فقط جا اشغال می‌کنه.

حالا حرفم چیه؟

  1. اگه با آدما مثل «ابزار» تا کنی، خودتم آخرش می‌شی یه «پیچ زنگ‌زده» که حتی آچار هم بهش نخوره! 
  2. اسم‌ها گول زننده‌ن. انتظار داری فلوکستین بشه مرهم دردت ولی میبنی چون تاریخش گذشته مسمومیت دارویی برات درست می‌کنه
  3. قدر آدما رو تا وقتی کنارتونن بدونید
  4. شبا قبل خواب مسواک بزنید :)

اما اصل زندگی

1405/4/18
18:07

یه رفیقی داشتم، خیلی بچه‌ی گلی بود. دوست داشتنی و ساکت و‌کم حرف (شاید به خاطر کم حرفیش دوسش داشتم)

هیچ‌وقت ندیدم عصبی بشه. هیچ‌وقت داد نمیزد، بلند حرف نمیزد، بحث نمی‌کرد، خونسرد خونسرد بود. بی صدا و صامت

خندیدنش در حد یه لبخند بود و عطسه‌ش بی صدا.

یه بار دوتایی نشسته بودیم به گپ و‌گفت و ازش پرسیدم: فلانی تو چرا اینقدر خنثی‌ای؟ خیلی ری‌اکشن نشون نمیده به هیچی. گفتش: من بین برو ریزی خوشحالیم و درون ریزی حالم با خودم، دومی رو انتخاب کردم. من و خودم خیلی خوشحال‌تریم و خیلی چیزا رو به هم میگیم. اونی که بیرون میریزه نیاز داره که حرفاشو بگه، من نیازی نمی‌بینم. من غنی‌ام 😂

گفتم خب انسان به ذات اجتماعیه، نمیشه که اینقدر منزوی باشی. گفت نیستم. الان چرا داریم با هم حرف میزنیم؟ منزویم؟ نه! من فقط اجازه نمیدم هر چیزیم دیده بشه.

بزرگوار خیلی فلسفی حرف میزد و پیچیده ولی نگاهشو دوست داشتم.

ایشون دو ساله که رفتن امریکا و‌تو یه شرکت ای تی برنامه نویسم  و با پولی که توی این دوسال در اورده می‌تونه من و دو حلقه‌ی دوستای نزدیکم رو بخره و بفروشه. 

شاید واقعا اصل زندگی همین باشه که بیخیال بقیه، خودم چطوری حالم خوب میشه بعدش اگه چیزی موند با بقیه شیر کنم :)

تغییر مود

1405/4/18
11:36

یه زمانی انقدر خجالتی و بودم که رسماً شده بودیم آچار فرانسه و پشتیبانی سیار فامیل و آشنا!

هر کی گوشیش هنگ می‌کرد، کامپیوترش قاطی می‌کرد یا حتی سیم شارژرش گره می‌خورد، اول به من زنگ می‌زد. اوج شاهکار هم روزای قطعی اینترنت و به اصطلاح «جنگ» بود؛ رسماً شده بودم مرکز توزیع وی‌پی‌ان! 

این روزا به خودم اومدم و گفتم بسه دیگه!

میخوام از شخصیت مثبت داستان تبدیل بشم به «آدم بده»ی داستان 

 تو فاز «خباثتِ خودخواهانه» فرو برم. الان دیگه لیست «نمی‌خوام»های من از طومارِ حقوق بشر هم طولانی‌تره:

  • نمی‌خوام دیگه اون فرشته‌ی نجات و دوستِ خوبِ همه باشم،
  • نمی‌خوام غصه‌ی منافع عمومی رو بخورم،
  • نمی‌خوام آدما رو به خودم راه بدم
  • و اصلاً نمی‌خوام کسی منو به عنوان «یه دل نه صد دل» بشناسه.

گوشی رو می‌ذارم رو سایلنت و با یه لبخند شیطانی به درخواست‌های کمک مردم نگاه می‌کنم و بی‌تفاوت رد می‌شم.

خلاصه که از اون همه «چشم» گفتن و سو استفاده شدن خسته شدم و به یه صلح درونیِ بی‌نظیر رسیدم. ته تهش، بزرگ‌ترین و مهم‌ترین «نمی‌خوام»م اینه که:

نمی‌خوام دیگه خودمو برای هیچ‌کس خرج کنم!

بذارید بگن فلانی عوض شده، مغرور شده؛ یا اصن عن شده. به تخم‌‌های مرغ‌های توی یخچالم :)

اشتباه تکراری

1405/4/17
00:01

عجیبه ما آدما یهه اشتباه رو که می‌کنیم، دفعه‌ی اول می‌گیم: «خب دیگه، تجربه شد!» دفعه‌ی دوم که همون اشتباه رو تکرار می‌کنیم، می‌گیم: «شرایط فرق داشت.» دفعه‌ی سوم که دوباره همون چاله رو می‌ریم، یه اسم قشنگ‌تر براش پیدا می‌کنیم: «قسمت بود!»

انگار مغزمون یه کارمند خیلی وظیفه‌شناسه که هر روز صبح میاد سر کار و می‌گه: «خب امروز همون تصمیم قبلی رو بگیریم، فقط این بار با اعتمادبه‌نفس بیشتر که ضایع نشیم!»

ما آدم‌ها استادیم از یه دیوار بارها سرمون رو بکوبیم و هر بار به جای اینکه دیوار رو مقصر بدونیم، زاویه‌ی ضربه رو بررسی کنیم.

به کسی که هزار بار بهمون ثابت کرده قدرمون رو نمی‌دونه، باز فرصت می‌دیم. به کاری که هزار بار خسته‌مون کرده، باز برمی‌گردیم. به حرف‌هایی که هزار بار شنیدیم و تهش چیزی جز ناراحتی نبوده، باز گوش می‌کنیم.

بعد یه شب، وقتی همه خوابن، می‌شینیم و با خودمون می‌گیم: «چرا من همیشه این‌طوری می‌شم؟»

و جواب همون‌جاست... چون ما آدم‌ها عجیبیم؛ از دردهایی که می‌شناسیم، کمتر می‌ترسیم تا از تغییرهایی که نمی‌شناسیم.

گاهی نه اینکه نفهمیم داریم اشتباه می‌کنیم... نه. اتفاقاً خیلی خوب می‌فهمیم. فقط یه گوشه‌ی قلبمون نشسته یه آدم ساده‌لوح با یه لیوان چای و می‌گه: «این دفعه فرق می‌کنه... حس من می‌گه!»

و اون حس، همون حسیه که قبلاً ۴۷ بار اشتباه کرده، ولی هنوز با اعتمادبه‌نفس کامل سر جلسه حاضر می‌شه!

شاید بزرگ شدن یعنی یه روز بشینی با خودت حساب کنی: چند بار باید یه درس رو تکرار کنم تا بفهمم امتحانش رو قبلاً پاس نکردم؟

آخرش هم شاید مشکل ما این نیست که اشتباه می‌کنیم... مشکل اینه که بعضی اشتباه‌ها رو اون‌قدر دوست داریم که اسمشون رو می‌ذاریم «امید».

ولی خب... ما آدمیم دیگر. موجوداتی که از یک سوراخ چند بار گزیده می‌شیم و آخرش به جای اینکه سوراخ رو ببندیم، دنبال یه پماد بهتر می‌گردیم!

 

صد رحمت به غریبه

1405/4/11
14:27

داستان از اونجایی شروع میشه که ما یه همسایه ای داریم که خیلی پسر گل و بلبلیه. تازگیم مدیر ساختمونمون شده. هر وقت همو می‌دیدیم کلی تعارف نثار هم می‌کردیم. کارش اگزوزسازیه و یه بار خیلی مرامی اگزوز ماشینمو به اصرار خودش جوش داد.

مدت‌ها گذشت تا همین دیروز که رفتم پیشش گفتم الان پول اومده دستم و بی زحمت اون حساب اون موقه‌مون رو تسویه کن. کلی تعاریف تیکه پاره کردیم و گفت نه و این حرفا چیه ولی یه چیزی میخواستم بگم بهت، انبار اگزوز ماشینت (همین که ته اگزوزه) توش آشغال داره و به موتورت فشار میاره. تو هم چون کولر میگیری ممکنه به موتورت فشار بیاره و بعدش باید موتور بیاری پایین. گفتم عه؟ واقعا؟؟! حالا باید چیکار کرد؟ گفت برات عوض می‌کنم، مشکلی نداره. قیمت خریدمو برات میزنم. منم کلی تشکر و عذاب وجدان که ای بابا تو چقدر با مرامی پسر :)

عوض کرد و بعدش حرکت کردم و رفتم سمت خونه...

تو مسیر کرم درونم گل کرد و گفتم برم قیمت بگیرم ببینم چقدر بهم تخفیف داده این همسایه‌ی مهربون

دیدم قیمتی که اون با من حساب کرده سه برابر قیمت جای دیگه‌س!! 

گفتم نه شاید این جنسش اصل باشه و رفتم یه جا دیگه قیمت گرفتم دیدم اون غریبه داره بازم تو همون رنج قیمت پایین بهم قیمت میده!!

حالا برادر عزیزم، دوست گرامی من، تو یک درصد احتمال ندادی من برم جای دیگه قیمت بگیرم؟؟! به خودت نگفتی این پسره اونقدرام احمق نیست؟! بذار حداقل تا سرش بدم تو و تا ته نکنم توش؟؟؟

ملت عجیبی داریم که تو این فشار اقتصادی هم به هم رحم نمیکنن. به خصوص آشنا

توسعه فردی پایدار

1405/4/7
17:03

یه چند وقتیه که تو کل دنیا یه چسی جدید باب شده به اسم توسعه فردی و توسعه پایدار

کاری ندارم که نصفشون واقعا چسیه و‌نصف دیگشون هم حرف آنچنان خفنی نمیزنن. 

خیلیا هم کوچ سرفینگ رو با توسعه فردی اشتباه میگیرن. حالا اصل ماجرا چیه؟

خیلی عامیانه‌ش اینه که توسعه فردی میگه برو‌ مهارتاتو زیاد کن و هر روز یه چیزی یاد بگیر. هر کسی هم یه روشی برای این کار داره و واقعا روش واحدی براش نیست. اینکه شما مهارت یاد لگیری برمیگرده به هوش و‌استعداد و‌توانایی شما. شما نمی‌تونی با ای کیوی ۵۰ بری دنبال یادگیری برنامه نویسی هوش مصنوعی. نکن جانا

توسعه پایدارم میگه می‌خوای رشد کنی منابع رو نترکون. بذا مردمم استفاده کنن. درست استفاده کم، بذا بقیه هم استفاده کنن. در واقع میگه خودخواه نباشید و به فکر آینده باشید. محیط زیست و سبک زندگی بهتر برای مردم از جمله‌ی اونایه.

 

حالا هی محتوای زرد اینستاگرامو می‌بینی یه جوری توسعه فردی رو پیچیده کرده که فکر میکنی این چسی رو‌ می‌تپنی تو مهمونیا بگی: «آره هانی، چندوقتیه دارم کورس توسعه فردی میگذرونم و‌سرم‌ شلوغه» . (کورس عمتو بگذرونی)

خداییش این عنوانا رو بذارید تمیز بمونه پفیوزا

صفحه بعد