دیشب خسته از جایی برگشتم، رفتم دستشویی دستم رو بشورم و چشمم خورد به یه سوسک!
ساختمون ما اصن سوسک نداره وتعجب کردم این موجود از کجا اومده. خیلی عمیق بهش نگاه کردم و ۲-۳ دقیقه تو کوکش بودم.
معلوم بود کسی دوسش نداشت و از خونه زده بیرون و خواسته رو شاخکای خودش وایسته و از چاه ما سر در آورده. گویا با پدر سوسکه به مشکل خوردن و قبلش کلی با هم بحثشون شده. (احتمالا تو دیالوگواشون به پدر سوسکه گفته اون گوههایی که اوردم خوردی حرومت باشه)
مشخص بود غمی تو قلبش رخنه کرده.
خلاصه سوسک غمگینی بود و منم بهش کمک کردم تا از این بلاتکلیفی دربیاد و به زندگیش خاتمه بده.









