من اواخر دهه‌ی ۶۰ به دنیا اومدم. یک دهه بعد و یک دهه قبل آدم‌هایی بودند که من باهاشون بیشتر سر و کار داشتم و فهمیدمشون. اخیرا هم با دهه هشتادی‌ها به خاطر کارم سر و کله زدم. هر چه به اواخر دهه هفتاد نزدیک می‌شدم و هر چه از دهه‌ی شصت عقب‌تر می‌رفتم آدم‌ها برام غیر قابل فهم بودند.

ماقبل ۶۰ خیلی چارچوب مند بود و مقرراتی و سر به زیرند. سنت در این دهه هنوز ریشه داره. احترام جایگاه ویژه‌ای داره. عصیانگر نیستند و اضطراب اجتماعی زیادی دارند. شاید به خاطر دوره‌ی مزخرف آموزشی این دهه باشه. دوره‌ای که مثل موش آزمایشگاهی هر بلایی خواستند سر آموزش آوردند. آروزهاشون سقف داره و به یک روتین راضیند و قانع.

اما جلوتر که میرفتیم سنت عقب نیشینی می‌کرد. قانون و نظم جای خودش رو به بدعت گذاری می‌داد. همه‌چیز خلاصه نویسی می‌شد. کوتاه باید حرف میزدی و سریع منظورت رو می‌رسوندی. حوصله‌ها کمتر شده. اما کار آن‌ها خلاقانه‌تر و سریعتر پیش می‌رفت. نیازی نبود یک موضوع رو کش بدی. در کوتاه‌ترین زمان متوجه می‌شد که چه منظوری داری و چه چیزی رو میخوای بگی.

 اگر میگفتی مرگ موش تو رو می‌کشه، مزه میکرد که آیا حقیقت داره؟

هر چقدر زمان جلوتر میره، بچه‌ها باهوش تر میشن و نسل قبلی از این میزان تغییر شگفت زده میشن. نمیدونم این نسل می‌تونه چیزی به اسم حکومت رو بپذیره یا نه؟ من که بعید می‌دونم!

پ.ن: این فکت نیست دوباره نیاید بگید نه نه این حرفت اشتباهه. این نظر منه با افرادی که باهاشون ارتباط داشتم

پ.ن۲: آمار پرت هم وجود داره. من حتی دهه ۵۰ی دیدم با رفتار امروزی و بالعکس. پس هیچ چیزی قطعی نیست و فقط یه احتمال در تعداد بالاست