یه اعتقاد پیچیده و شاید مسخرهای دارم که میگم پشت هر اتفاقی - چه خوشایند و چه ناگوار - یه داستانی ناگفته وجود داره که قراره تلنگری بهت بزنه و شاید مسیر جدیدی رو بهت نشون بده
مثلا من هیچ وقت فکر نمیکردم برم تو اسنپ کار کنم. ولی از وقتی رفتم فهمیدم چقدر مسافر مزخرفی برای سفیر بودم 😂
چقدر بقیه مسافرا از من بهتر بودن و چقدر این کار، کارِ سختیه
شاید کل این جنگ دنبال این بود که به من بفهمونه ادم خوبتری باشم :)









