تقریبا روزی نیست که به کار فکر نکنم. به طور کل آدمی نیستم که بشینم تو خونه و بخور بخواب
این چند وقته کارایی که خوب جواب داده بعد از ویپیان فروشی، اجارهی ویلا تو مال خوب بوده و سوپر مارکت و شکمی جات
کارمندا هم خوش به حالشون، کارگرانم مشغول کارند.
اما هنوز چیزی که بتونه به من بخوره رو پیدا نکردم. یعنی هنوز پیدا نکردم. اگه همکارید بیاید بگید ببینم چیکار کنیم بلاها
این روزا که از تهران کیلومترها دورم، دورادور از دوستان و افرادی که هنوز تهرانن پرس و جو میکنم که چه خبر؟
گویا هر روز از شدت موجانفجار دارن سوپرایز میشن، طوری که به گفتهی یکی از نزدیکان در خونشون به سختی باز میشه (از نشست زمین)
یه دوستی دارم که خیلی برام عزیزه. اصرار کردم که بیاد شمال و براش یه محل اسکان پیدا کنم ولی گفت چند روز بیام؟ چقدر میتونم بمونم؟ تهش چی میشه؟ زندگیم اینجاست، خونوادهم اینجاست، یکی دو نفرمنیستن که. در انتها گفت:
همه یه جا جمع شدیم و ۲۰ نفر تو یه خونهایم. اگر قراره بمیریم همه با هم میمیریم!
بمیرم برات پسر...
کی مُردن برات عادی شد :(
یکیاز دلایلی که میتونستم این روزها رو تحمل کنم این بود که عیده و عید هم کار نیست. قبل عیدم با همین بهونه خودم روگول میزدم.
اما الان کم کم به لحظات پایان عید داریم نزدیک میشیم و مغزم خطاهای عجیبی میده و همش میگه:
عیدم تموم شد دیگه برنامه چیه؟
انگار بعد از تعطیلات رسمی مغزم خودکار دنبال کار میگرده تا ببلعتش!
پ.ن: کماکان اینترنت به بهونههای واهی قطعه و به کتف هیچ نهاد و ارگانی نیست که یه ملت نونشون رو از این اینترنت در میارن.
به نظرم یکی از عجیبترین اعداد ۴۰ و مشتقاتش (از ۴۱ تا ۴۹) هست.
انگار فلسفهای ناگفته درش وجود داره که شما ۴۰ روز داغ روی دل رو میتونی نگهش داری وبعدش زخم میشه یا شایدم ترمیم و حتی فراموش!
شما ۴۰ روز لازم داری که یه عادتی رو ترک کنی یا یه عادتی رو اضافه کنی
شما تو سن ۴۰ سالگی به بحران یا شکوفایی میرسی.
امیدوارم این چهل لعنتی به قطعی اینترنت نرسه که معلوم نیست چقدر ما رو عوض میکنه. شاید خیلیامون رو بیکار کنه. شاید دیگه نخوایم وصل شیم...
امیدوارم...
نزدیک محل امن زندگیمون توی شمال شبونه سر و صدا میومد. یه کم که گذشت صداها بیشتر شد و چند دقیقه بعد صدای دعوا و درگیری
شبونه داشتن تو یه ساختمون اداری مهمات میذاشتن! (اینکه محتویاتش چی بود که این این همه ماشین اومده بودن رو نمیدونم)
جایی که مردم دور برش پناه آوردن وحتی یه سریا چادر زدن
سوال من اینه که چرا نمیرید تو بیابونا جاساز کنید؟ چرا مردم رو سپر بلا میکنید؟ چرا اماکن نظامی رو کنار بیمارستان و مدرسه میسازید؟
پ.ن: صدای درگیری به خاطر اعتراض یکی از ساکنین محل بود که بعدش معلوم نشد چی شد
یه مثالی روهمیشه یه عزیزی بهم میزد که خیلی ذهنیتش رو همه چی منفی بود. در واقع بی ادبانهی قانون مورفی بود که میگفت:
بد بختی که باز آید، گوز وقت نماز آید
در واقع منم الان تو همین موقعیتم. تمام اتفاقات بد و خرابیها تو این روزا که نه کار هست، نه درامد هست داره پیش میاد. مخارجم بیشتر از گذشته، خرابیها ضربدر ۲ و اتفاقات ناگوار یکی پس از دیگری.
صبح به صبحم پا میشم منتظرم ببینم که کائنات چه ایدهی جدیدی برای ترکوندن من داره
من تو این مدت کم، و با اعلان بیان بابت قطع شدن سرویسش متوجه شدم اینجا یه فضایی شبسه ویرگول و بیانه. یه چیزای مشترکی داره با ویرگول که حالت سوشالی میده و یه چیزایی مثل قالب داره که حس بیانی میده.
نمیدونم اینترنت وصل شه بازم ایمجا رو آپدیت کنم یا نه ولی الان تنها جایی که بهش سر میزنم (به خاطر مرض اینترنتی که دارم) اینجاست. نه سوشالی هست نه پیام رسان قشنگی داریم و نه تریبون آزادی هست.
حالا شکا بگید چرا اینجایید واگه نت وصل شه بازم اینجا میمونی یا نه؟
این روزا یکی از ابزارهایی که خیلی به کارمون میاد همین هوش مصنوعیه که خب طبیعتا قطعه
دیروز خیلی اتفاقی داشتم گپ جب پی تی رو تست میکردم که کلی سرویسم بهش وصله و با نت ملی هم کار میکنه. قبلتر این سرویس تو نت ملی محدود بود ولی الان گویا مشکلش حل شده و میتونید از سرویساش استفاده کنید
اینکه اطلاعاتتون روترک میکنه یا نه رو نمیدونم ولی اگه کد نویسی دارید یا دنبال متنهای غیر حساس هستید کار راه اندازه
اگر تجربهای دارید کامنت کنید
توی آخرین تهدیدی که ترامپ کرده و هیچ مخالفی و موافق نظامی باهاش میونهی خوبی نداره، حمله به نیروگاههای برقه که گفته بزرگترین نیروگاههای برق رو میخوام هدف قرار بدم.
این حرف فقط یعنی نابودی چیزهایی که دیگه ربطی به حکومت نداره. این یعنی کمک پوشالی. یعنی چند دهه بازسازی و یعنی ...
با حکومت مشکل داری، برو نقطه زنی کن سرانش رو بزن، آدماش رو بزن، تجهیزات نظامی رو بزن. برقو چیکار داری دیگه؟
فکر کنم از اینجا به بعد جنگ ما هیچ دوستی نداریم و مردم ایران تنهاتر از همیشه نظارهگر دعوای چند گروه و کتک خور همونان 💔
این روزا که پلن B من کار کردن توی اسنپه (درصورتی که تو شرایط عادی پلن z من هم نبود) غم رو بغل کردم و یه سوال تو مغزم تکرار میشه:
بعد از اینکه جنگ تموم شد چه طوری برگردم به کار و شرایط عادی
البته در مورد تجربیات طلاییم در اسنپ بعدها مینویسم