یه دوستی داشتم که خیلی بی پول و بیچاره بود. یادمه تو مدرسه حتی نداشت یه نون و پنیر بیاره که زنگ تفریح سق بزنه.
چند روزی مدرسه نیومد بود و نگرانش شدم که نکنه عین نهنگا خودکشی دسته جمعی کردن؟
یه روز سرد زمستونی دیدم باباش با یه ماشین شاسی بلند پیادهش کرد و لباس نو پوشیدع بود و یه سری چیزای باور نکردنی هم دستش بود که بعدها فهمیدیم بهش میگن لپ تاپ. اومده بود که پروندشو بگیره بره غیر انتفاعی.
پشم بر تن هیچ یک از همکلاسیها نموند و همگی جملگی ریختیم و سالها از حیاط مدرسه پشم جمع میکردن
کشیدمش کنار و ازش پرسیدم: چی شد که یهو این اتفاق افتاد و تو از فلاکت خارج شدی و این طوری زرق و برقی شدی؟
گفت سرمایه گذاری میلاد جان، سرمایه گذاری درست. ( اخه پفیووووز...)
گفت که:
ما به خاطر بدهی پدرمون سالها تو رنج و عذاب بودیم و بابام هر چقدر تلاش میکرد نمیشد. یه بار از دوست صمیمیش پول قرض کرد که بره یه کاری بکنه. پوله هرچند ناچیز بود ولی شکست خورد. از طریق کمیته امداد تلاش کرد یه وام خود اشتغالی بگیره و کلی پیگیری کرد ولی اونم به در بسته خورد.
زندگیمون با قرض گرفتنها میگذشت تا اینکه..
یه شب خونه همه با بدحالی تو هال نشسته بودیم که تلفن زنگ خورد.
عمهی بابام که زن ثروتمندی بود فوت شد و از اونجایی که اینا تخم ترکهشون هیچکسو نداشتن به اینا ارث رسید.
(اره عزیزم. دنبال ایدهی خلاقانه نکرد. پول مفت بهشون رسیده بود. منتظر بودی بگم)
پرسیدم سرمایه گذاریش پس کو؟ گفت همین که نذاشتیم عمه بابام شوهر کنه یه جور سرمایه گذاریه دیگه
خلاصه اینکه تلاش بیهوده نکنید. پول بخواد برسه از فحش خور ترین کانسپت دنیا هم شده میرسه









