این پست ممکنه شامل الفاظ رکیک و جملات ایروتیک باشه بنابراین اگه زیر ۱۸ سال دارید و از الفاظ رکیک مور مور می‌شید بهتره که نخونیدش (واقعا حوصله‌ی توضیح خودمو ندارم).

یه رفیقی داشتیم که زبونش مثل اتوبان کرج-قزوین بود، ولی دایره لغاتش لعنتی به تنگ میومد . هیچ وقت جملاتش فعل نداشت و اصغر فرهادی طور جمله‌هاش رو تموم می‌کرد. از بس سیبیل قشنگی داشت، آدم فکر میکرد کاندیدای بهترین وان نایت استند ساله.

یه روز استوریشو دیدم، ریپلای کردم: «کجایی؟»

گفت: «پاشو بیا کلاهدوز کارت دارم.» (تصورم متروی کلاهدوز بود از بس ذهن فقیر تو تهران شناسی دارم)

رفتم. دیدم یه فضای خوشگل با دیزاین هتل درست کرده. پرسیدم: «اینارو خودت ساختی؟» گفت: «آره دیگه، سرمایه گذاری درست کردم و شانسم برده (و از این قبیل چرندیات)»

من که پشم بر بدن نداشتم و همگی ریخته بودن، گفتم: «خیلی خفنه. آفرین بهت. به مام یاد بده ناکس»

همونجا گیر داد که باهاش کار کنم. رفت توی مغزم که تو ایده‌های خوبی داری و با تو می‌تونیم کلی کارا بکنیم. من هم ساده لوح افتادم تو دام.

دو هفته بعد، چند نفر از رفقام که توی کارشون نخبه بودن رو بردم اونجا. کلی پلن زدیم، کلی گند زدیم به مغزمون برای ایده. همه فکر می‌کردیم این رفیقِ خفن، یه کاری کرده، یه راهی بلده، یه چیزی گیرش اومده.

تا اینکه یه روز یه خانومی اومد داخل. همون لحظه رفیقمون تا زانو خم شد براش. نه سلام، نه تعارف، فقط خم شد. مثل سگی که صاحبشو دیده.

یه کم طول کشید تا فهمیدم قضیه چیه. اون زن این بنا رو ساخته بود. پولش رو زده بود که این فضا رو درست کنه، ماشینش رو خریده بود، حتی لباساش رو. رفیقمون هیچی نبود جز یه سرویس شبانه با قیمت سالی نزدیک به یه میلیارد.

فی الواقع کمر سفت شده بود مایه‌ی درآمد برای این دوستمون و سختی کار بیشتر به ایشون می‌خورد

خلاصه اینکه یه سال و نیم بعد ایشون کات کرد و کل اون دفتر به خاک رفت

نتیجه اخلاقی: هر کی سیبیلاش خوشگل بود فرار کنید