بچگیام وقتی عید میومدم محلمون تو شمال، شروعش خیلی جذاب بود. پیک نوروزی بود، دیدوبازدید بود، گشت و گذار بود، گوشی هم نبود!
وقتی ۱۳ فروردین طلوع میکرد سعی میکردیم ته زورمون رو بزنیم که خوشحال باشیم و زمانی که به غروب ۱۳ میرسیدیم همه غمگین بودیم.
اما هرچقدر جلوتر رفتیم، بزرگتر که شدیم، مدرسه جای خودش رو به کار داد، دغدغهی حل پیک نوروزی جاشو به اجاره و قسط و بدهی داد تا اینکه به ۱۴۰۵ رسیدیم و یک آپشن جدید اضافه شد. «بلاتکلیفی» شاید واژهی مناسبی برای این آپشن باشه.
بلاتکلیف از زندگی واینکه قراره چیکارکنیم؟ مرحلهی بعدی چطوری قراره پاره شیم؟ قراره برگردیم خونه چه گلی به سر بگیریم؟
هیچ پلنی برای یک ساعت دیگه نداریم و تنها چیزی که خود من میدونم تایم صبحونه ناهار شامه.
شاید فردا، شاید پسفردا یا شاید سه روز دیگه ... نمیدونم کی قراره برگردم سر خونه و زندگی خودم ولی میدونم رفتن نزدیکه
روز طبیعت مبارک، سیزدهتون بدر









