من در اصل با مفهوم چارچوب برای آدمی گارد خاصی داشتم. البته این نظر منه و شایدم یک نظریهی نامحبوب باشه ولی حس من به مفهوم قالب و چارچوب یک مقدار پیچیدهس
داستان عجیب ما اینطوری شروع میشه که وی (که یک نفر خاص و خانم بود) فردی بود با عقاید خاص مذهبی، مننقد روابط امروزی و دارای کنشهای سیاسی وابسته. از اینکه پسری دست دختری رو بگیره ابراز انزجار میکرد و میگفت: اینا جاشون ته جهنمه و هیچ وقت زندگیشون رنگ خوشی رو نمیبینه و سراسر بیماری و دعوا و درگیری هستند و از این جور مسائل
دوستانه بهش گفتم عقاید آدما ممکنه تغییر کنه، مثل من که نماز صبحمم تو مسجد و اول وقت بود ولی الان چی؟ قاری قرآن بودم و تو صف اول نماز جماعت ولی الان چی؟ آدما ممکنه تغییر کنن و این تغییر ممکنه برای تو پیش بیاد پس نگو اینا فلانن. گفت تو حرف منو متوجه نمیشی. خدا در قرآن سورهی فلان، آیه بیسار گفته که ...
سالها گذشت. ایشون طلاق گرفت و زندگیش به گوه سگ کشیده شد. بعد مدتها دیدمش و گفتم چه خبر یا شیخه!
گفت هیچ چیزِ زندگی برام نمیچرخه (تو دلم گفتم لابد تاوان گناهی روداری پس میدی). نمیدونم چرا اینقدر بد بیاری دارم. بعد از مدتی دوباره ازدواج کرد.
اینکه چطور فهمیدم بماااااند (که خودش یک جلد کتابه) ولی فهمیدم با همسر جدید به درجهی فاخته گری و کاکولدی رسیدن.
حالا من نقدی ندارم به رفتار و کنشهای فردی اون آدم ولی برام سواله که چطور یک منتقد از سادهترین اتفاق اجتماعی انتقاد میکنه ولی خودش بعدها این شکلی میشه؟
بیایم دیگه نگیم من به این اعتقاد دارم. چون ممکنه دو روز دیگه نظرمون عوض شه. یا حداقل بگیم در حال حاضر به این اعتقاد دارم که یک زمان نسبی بهش خورده شده باشه









