ین روایت، خیالپردازیِ محضِ یک نویسنده نیست؛ بلکه تکههایی از زندگی واقعی زنی است که روزگاری همنفس، همسفر و رازدارِ من بود. داستانی که کلمات، بارِ سنگینِ حقیقتش را به دوش میکشند و من تنها راویِ رنجها و رهاییهای اویم. باشد که با قلبی باز و فارغ از قضاوتهای رایج، به تماشای این زندگی بنشینید.
پرواز در قفس؛ روایتی از یک عشق ممنوعه
روزی روزگاری، در خانوادهای که مذهب در آن بیشتر رسم بود تا باور، دختری چشم به جهان گشود. او زنی بود با روحی سرکش، شیطون و ساده؛ زنی که هنرش «در لحظه زیستن» بود و خندههایش بوی باران میداد. از همان نوجوانی که بوی رویاهای عاشقانه میآمد، میدانست که روزی مردِ زندگیاش خواهد آمد. و سرانجام آمد؛ مردی که در نگاه اول، تجسمِ یک فرشتهی زمینی بود. چهرهای دلنشین، رفتاری موقر و کلامی که دل را میبرد. دوران عقدشان، فصلِ زیبایِ فریبِ عشق بود؛ روزگاری که نقابها هنوز محکم بر چهرهها نشسته بودند.
اما به محض اینکه مهرِ پایِ سفرهی عقد نشست و درِ خانهی مشترک بسته شد، بالهای آن فرشته ریخت. زنِ سادهدلِ قصهی ما فهمید که آن ظاهرِ دلچسب، تنها پوستهای بوده برای پنهان کردنِ باطنی که با رویاهایش زمین تا آسمان فرق داشت.
زن در خلوتِ زنانهاش، در حالی که به سقفِ اتاقِ مشترکشان خیره شده بود، با خود فکر کرد: «شاید زندگیِ من به یک عنصر جدید نیاز دارد تا این سکوتِ سنگین بشکند.» تصمیم گرفت مادر شود. فرزند که آمد، تمامِ وجودش را درگیرِ خود کرد. شببیداریها، نگرانیها و شیرِ مادر شدن، ذهنش را چنان مشغول کرد که فرصتِ فکر کردن به زخمهایش را نداشت؛ اما وقتی در سکوتِ شب به چهرهی شوهرش نگاه میکرد، میدید که هیچ تغییری در ریشهی این زندگی ایجاد نشده است. شوهرش نه گوشی برای شنیدنِ حرفهای دلش داشت و نه قلبی برای درکِ تنهاییاش.
شرایط، روز به روز بیرحمتر شد. از توهینهای کلامی که غرورش را میخراشید، تا زد و خوردهایی که کبودیهایش را زیر لباسهای بلند پنهان میکرد. یک روز، جلوی آینه ایستاد. خطوطِ ریزِ خستگی دورِ چشمش را دید و با خود زمزمه کرد: «مگه قراره چقدر دیگه تو این کورهپزخونه زندگی کنم؟ همنسلهای من دارن جوونیشون رو نفس میکشن، عشق رو تجربه میکنن، و من دارم خاکستر میشم.»
همان روز تصمیم گرفت آن چیزی را که در چهاردیواریِ خانهاش گم کرده بود، در بیرون از آن جستجو کند.
در این گشتوگذارهای میدانیِ روح، به مردی برخورد کرد که آینهی تمامقدِ دردهای خودش بود؛ مردی متاهل که او نیز در روزمرگی و یکنواختیِ زندگیاش خفه شده بود. آنها همدیگر را فهمیدند و رابطهشان عمیقتر شد. اما زنِ قصهی ما، با آن وجدانِ بیدار و قلبِ زخمیاش، تابِ آوردنِ بارِ «عذاب وجدان» را نداشت. رابطه را تمام کرد و به لاکِ تنهاییاش خزید. او همچنان تشنهی حسِ جوانی بود، میخواست مثل بقیهی زنها از ته دل بخندد، میخواست «خودِ واقعیاش» را پیدا کند.
در این مسیر، مردانِ دیگری هم عبور کردند. اما هرگاه رابطه به تهخط میرسید، زن عقب میکشید و خداحافظی میکرد. آنها مسافرانِ عبوری بودند که تنها تشنهی «جسم» بودند و از تشنگیِ «روح» او بیخبر. او به دنبالِ آغوشی بود که پناهگاهِ افکارش باشد، نه فقط مرهمِ تنهاییِ جسمش.
و سپس، تصادف... که گاهی زیباترین نویسندهی سرنوشت است.
مدتها بعد، مردی وارد زندگیاش شد. یک ماهِ تمام، دو غریبه، همدیگر را از دور زیر نظر داشتند؛ دو روح که موازیِ هم حرکت میکردند تا مبادا تصادفی به هم برخورد کنند. سرانجام مرد جسارت به خرج داد و گفت: «نظرت چیه با هم باشیم؟»
زن که از گذشتهای تلخ و پر از زخم میآمد، مثلِ یک سپرِ دفاعی گفت: «من متاهلم. من بارِ سنگینیام. تو خیلی زود از من خسته میشی. شرایطِ من با بقیه فرق داره.»
اما این بار، داستان متفاوت بود. از زن انکار و از پسر اصرار. پسر نمیخواست تنها جسمش را به دست آورد، او تشنهی شناختنِ لایههای پنهانِ روحِ زن بود. و سرانجام، این وصلِ ممنوعه، جوانه زد.
حالا مدتهاست که خبر دارم هنوز هم با هم هستند. آنها حرف میزنند، میخندند و گهگاهی همدیگر را میبینند. آنها حسی را که زن باید در بسترِ یک زندگی مشترکِ رسمی تجربه میکرد، حالا به شکلی دیگر، در سایهسارِ یک عشقِ ممنوعه و خارج از عرف، تجربه میکنند. او در کنارِ آن مرد، دوباره زن شده است؛ دوباره خندیده است و دوباره زنده شده است.
اینکه تا کی با هم هستند را هیچ تقویمی نمیتواند پیشبینی کند و هیچکس ته و توی این رابطه را حدس نمیزند. اما در پسِ این روایت، چند پرسشِ بزرگ و بیپاسخ در هوا معلق میماند:
چرا زندگیهایی که در قالبِ مقدسِ «مشترکِ قانونی» شکل میگیرند، اغلب به بنبستِ روحی میرسند و به نتیجهی مطلوب نمیرسند؟
چرا گاهی خارج از عرف عمل کردن، حسِ اصالت و رهاییِ بهتری به آدمی میبخشد؟
چرا آدمها در دورانِ نامزدی و عقد، فرشتهاند، اما بعد از عقد یا عوض میشوند، یا عوضی از آب درمیآیند؟
شاید در نگاه اول، انگشتِ قضاوت را به سمتش بگیرید و بپرسید: «چرا جدا نمیشود؟ چرا یک زندگیِ پاک و درست را شروع نمیکند؟»
اما اگر عمیقتر، از پشتِ دیوارهایِ پیشداوری نگاه کنید، میبینید که شاید شرایطِ جدایی میسر نیست. شاید فرزند، شاید وابستگیهای مالی، شاید ترس از انگهای جامعه و شاید اهرمهای فشارِ پنهان و آشکاری وجود دارد که او را در آن خانه میخکوب کردهاند.
او در خانهی شوهرش، یک کالبدِ بیجان و زندانیِ شرایط است؛ اما در آغوشِ آن عشقِ ممنوعه، روحی آزاد و رهاست. و چه تلخ است رازی که آدمی برای زنده ماندنش، مجبور است آن را در تاریکی پنهان کند.









