یه رفیقی داشتم، خیلی بچه‌ی گلی بود. دوست داشتنی و ساکت و‌کم حرف (شاید به خاطر کم حرفیش دوسش داشتم)

هیچ‌وقت ندیدم عصبی بشه. هیچ‌وقت داد نمیزد، بلند حرف نمیزد، بحث نمی‌کرد، خونسرد خونسرد بود. بی صدا و صامت

خندیدنش در حد یه لبخند بود و عطسه‌ش بی صدا.

یه بار دوتایی نشسته بودیم به گپ و‌گفت و ازش پرسیدم: فلانی تو چرا اینقدر خنثی‌ای؟ خیلی ری‌اکشن نشون نمیده به هیچی. گفتش: من بین برو ریزی خوشحالیم و درون ریزی حالم با خودم، دومی رو انتخاب کردم. من و خودم خیلی خوشحال‌تریم و خیلی چیزا رو به هم میگیم. اونی که بیرون میریزه نیاز داره که حرفاشو بگه، من نیازی نمی‌بینم. من غنی‌ام 😂

گفتم خب انسان به ذات اجتماعیه، نمیشه که اینقدر منزوی باشی. گفت نیستم. الان چرا داریم با هم حرف میزنیم؟ منزویم؟ نه! من فقط اجازه نمیدم هر چیزیم دیده بشه.

بزرگوار خیلی فلسفی حرف میزد و پیچیده ولی نگاهشو دوست داشتم.

ایشون دو ساله که رفتن امریکا و‌تو یه شرکت ای تی برنامه نویسم  و با پولی که توی این دوسال در اورده می‌تونه من و دو حلقه‌ی دوستای نزدیکم رو بخره و بفروشه. 

شاید واقعا اصل زندگی همین باشه که بیخیال بقیه، خودم چطوری حالم خوب میشه بعدش اگه چیزی موند با بقیه شیر کنم :)