یه زمانی انقدر خجالتی و بودم که رسماً شده بودیم آچار فرانسه و پشتیبانی سیار فامیل و آشنا!
هر کی گوشیش هنگ میکرد، کامپیوترش قاطی میکرد یا حتی سیم شارژرش گره میخورد، اول به من زنگ میزد. اوج شاهکار هم روزای قطعی اینترنت و به اصطلاح «جنگ» بود؛ رسماً شده بودم مرکز توزیع ویپیان!
این روزا به خودم اومدم و گفتم بسه دیگه!
میخوام از شخصیت مثبت داستان تبدیل بشم به «آدم بده»ی داستان
تو فاز «خباثتِ خودخواهانه» فرو برم. الان دیگه لیست «نمیخوام»های من از طومارِ حقوق بشر هم طولانیتره:
- نمیخوام دیگه اون فرشتهی نجات و دوستِ خوبِ همه باشم،
- نمیخوام غصهی منافع عمومی رو بخورم،
- نمیخوام آدما رو به خودم راه بدم
- و اصلاً نمیخوام کسی منو به عنوان «یه دل نه صد دل» بشناسه.
گوشی رو میذارم رو سایلنت و با یه لبخند شیطانی به درخواستهای کمک مردم نگاه میکنم و بیتفاوت رد میشم.
خلاصه که از اون همه «چشم» گفتن و سو استفاده شدن خسته شدم و به یه صلح درونیِ بینظیر رسیدم. ته تهش، بزرگترین و مهمترین «نمیخوام»م اینه که:
نمیخوام دیگه خودمو برای هیچکس خرج کنم!
بذارید بگن فلانی عوض شده، مغرور شده؛ یا اصن عن شده. به تخمهای مرغهای توی یخچالم :)









