عجیبه ما آدما یهه اشتباه رو که میکنیم، دفعهی اول میگیم: «خب دیگه، تجربه شد!» دفعهی دوم که همون اشتباه رو تکرار میکنیم، میگیم: «شرایط فرق داشت.» دفعهی سوم که دوباره همون چاله رو میریم، یه اسم قشنگتر براش پیدا میکنیم: «قسمت بود!»
انگار مغزمون یه کارمند خیلی وظیفهشناسه که هر روز صبح میاد سر کار و میگه: «خب امروز همون تصمیم قبلی رو بگیریم، فقط این بار با اعتمادبهنفس بیشتر که ضایع نشیم!»
ما آدمها استادیم از یه دیوار بارها سرمون رو بکوبیم و هر بار به جای اینکه دیوار رو مقصر بدونیم، زاویهی ضربه رو بررسی کنیم.
به کسی که هزار بار بهمون ثابت کرده قدرمون رو نمیدونه، باز فرصت میدیم. به کاری که هزار بار خستهمون کرده، باز برمیگردیم. به حرفهایی که هزار بار شنیدیم و تهش چیزی جز ناراحتی نبوده، باز گوش میکنیم.
بعد یه شب، وقتی همه خوابن، میشینیم و با خودمون میگیم: «چرا من همیشه اینطوری میشم؟»
و جواب همونجاست... چون ما آدمها عجیبیم؛ از دردهایی که میشناسیم، کمتر میترسیم تا از تغییرهایی که نمیشناسیم.
گاهی نه اینکه نفهمیم داریم اشتباه میکنیم... نه. اتفاقاً خیلی خوب میفهمیم. فقط یه گوشهی قلبمون نشسته یه آدم سادهلوح با یه لیوان چای و میگه: «این دفعه فرق میکنه... حس من میگه!»
و اون حس، همون حسیه که قبلاً ۴۷ بار اشتباه کرده، ولی هنوز با اعتمادبهنفس کامل سر جلسه حاضر میشه!
شاید بزرگ شدن یعنی یه روز بشینی با خودت حساب کنی: چند بار باید یه درس رو تکرار کنم تا بفهمم امتحانش رو قبلاً پاس نکردم؟
آخرش هم شاید مشکل ما این نیست که اشتباه میکنیم... مشکل اینه که بعضی اشتباهها رو اونقدر دوست داریم که اسمشون رو میذاریم «امید».
ولی خب... ما آدمیم دیگر. موجوداتی که از یک سوراخ چند بار گزیده میشیم و آخرش به جای اینکه سوراخ رو ببندیم، دنبال یه پماد بهتر میگردیم!









